آدم های ساده را, ساده نگیرید!!

گفتم: ای آقا چرا حرفهای منو جدی نمی گیرید؟!!
آخه جان برادر این بار چندمه که من هی کسب تکلیف میکنم و شما هی به لبخندی مرا راهی…
عزیزمن مسأله تنها باطل شدن نماز من نیست!!!….پای نمازیک جماعت در میونه!!!
آخه حاجی جون, چند بار بگم این حاج آقای بزرگوار شما اونقدر پیر شدن که اصلا تمرکز حواس براشون نمونده!!
به مولا قسم مصلحت نیست ایشون امام جماعت باشند و مردم به ایشان اقتدا کنند!!
حالا از ما گفتنو از شما خندیدن!!!
حاجی با یه لبخند رو کرد بهمو گفت: میتونی اینو ثابت کنی؟!!
با اطمینان کامل گفتم البته که ثابت میکنم!!
فقط شما قول بده دراین مدتِ نه چندان کوتاه منو همراهی کنید موقع نماز!!!
ایشونم با همون تبسم همیشگی شون گفتن:باشه حتما!!…
اولین باربعد ازاتمام نمازمغرب وعشاء به بهانه ی قبول باش رفتم کنارحاج آقا و گفتم: حاج آقا تقبل الله….
حاج آقا به سختی و با صدایی لرزون گفتند: تقبل الله اعمالکم.
گفتم حاج آقا خانومم امروز زایمان کرده و یه پسر کاکل زری واسم بدنیا اورده,
حاج آقا گفت:به به مبارکا باشه…تا باشه از این خبرا….بعدش هم دستشو برد توی جیب قباشو پولی گذاشت تو کف دستمو گفت: به میمنتی تولد بچه ست…منم تشکر کردمو وبه اتفاق حاجی اومدیم بیرون از مسجد.
حاجی نگاهی بهم کردو گفت: شما کی بچه دار شدی که ما نمی دونستیم؟!!
گفتم: حاجی جون اصلا بچه ای در کارنیست!!…گفتم که اگه صبوری کنید واستون اثبات میکنم!!!…
حاجی آهی کشیدو گفت: استغفرالله!!…خدا عاقبت هممون روختم به خیر کنه!!…
ماه بعد نیز عینن همین کارو کردمو حاج آقا هم دقیقن همون جملات مبارک باد و …گفتنو و پولی بعنوان هدیه ی تولد بچه گذاشتن کف دستم!!
نگاهی سرشار از غرور و زیر چشمی به حاجی کردمو با همون زبون بی زبونی گفتم: حالا دیدید حق با منه؟!!..
حاجی هم خونسردانه زیر لب استغفراللهی گفتو پاشدوآروم آروم با اهل مسجد خداحافظی کردو رفت!!…
ماه سوم نیز دقیقا وضع به همین منوال بود .گفتم حاجی جون ردیفه؟! متقاعد شدین یا …؟!
هنوز کلاممو تموم نکرده بودم که حاجی گفت: خیر برادر هنوز نپذیرفتم!!!
این وضعیت تا ماههای چهارم , پنجم , ششم , هفتم , هشتم , نهم و دهم همچنان ادامه داشت!!
القصه سرتونو بیش از این درد نیارم..دیگه حسابی از بی تفاوتی حاجی به امور مسلمین کلافه شده بودم!!…رو کردم به حاجیو گفتم:
حاجی جون,نوکرتم تا کی میخوایین همینطوری این وضعیتو ادامه بدین؟!!…من بینوا تا کی باید واستون اثبات قضیه کنم؟!!
خب فدات شم چه اصراریه که شما اینقدرمقاومت میکنی در پذیرش حرف حق!! والا من یکی سراز کارای شما در نمیارم!!….
حاجی باهمون تبسم همیشگیش گفت: عجول نباش برادر!! هنوز یقین پیدا نکردم که شما بر حقید!!
از این حرف حاجی عمیقا دلم گرفت!!! اونقدر عصبانی شدم که کارد به استخونمم می زدی خونی ازش نمی چکید…گفتم :باشه حاجی جون باشه مشکلی نیست.!! امشب هم واسه یازدهمین بار به شما ثابت میکنم این حاج آقا صلاحیت امام جماعت بودن رو ندارن!!!
مثل همیشه بعد نمازمغرب وعشاء و به بهانه تقبل الله گفتن رفتم نزدیک حاج آقاونشستم… دستاشو توی دستام گرفتمو گفتم حاج آقا تقبل الله…
حاج آقا هم مثل همیشه و با همون تبسم همیشگی گفتن: تقبل الله اعمالکم عزیز…گفتم حاج آقا خانومم زایمان کرده و یه بچه ی نازو سالم واسم به دنیا اُورده.
حاج آقا باز هم با تبسم گفتن: به به مبارکا باشه ان شاءالله…چقدرهم عالی…!!…بعد هم دستشو برد توی جیب قباشو مقداری پول دراوردو گذاشت کف دستمو گفت: یه کم گوشتو بیار نزدیکتر عزیز…
همینکه نزدیکشون شدم به آرومی در گوشی بهم گفتن:عزیز,خداییش قدر این زنتو حسابی بدون و واسش سنگ تموم بذار…شوخی که نیست زیر یه سال واست یازده بچه دنیا اُورده !!!

لیلا محمدپور
پ.ن:
آدمهای ساده را ساده نگیرید!!!
باور کنید اینان خود نمی خواهند هفت خط روزگار باشند!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *