انتقاد نظریه انتقادی,, انتقاد از جامعه ,,,انتقاد از فرهنگ

نظریه ی انتقادی

نظریۀ انتقادی محصول گروهی از نو مارکسیست­ های آلمانی است که از حالت نظریۀ مارکسیستی، به ویژه از گرایش آن به جبرگرایی اقتصادی،
دل­خوشی نداشتند. این مکتب در ۲۳ فوریه سال ۱۹۲۳ در فرانکفورت آلمان رسماً پایه­ گذاری شد، هر چند که بسیاری از اعضای آن حتی پیش از این زمان نیز فعال بودند. پس از به قدرت رسیدن نازی­ها در دهۀ ۱۹۳۰، بسیاری از شخصیت­ های این مکتب به ایالات متحده مهاجرت کردند و در مؤسسه­ ای وابسته به دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک به فعالیتشان ادامه دادند. چندی پس از پایان گرفتن جنگ جهانی دوم، برخی از نظریه ­پردازان انتقادی به آلمان بازگشتند و بقیه در ایالات متحد ماندگار شدند (باتومور، ۱۹۸۴؛ فریدمن، ۱۹۸۱؛ هلد، ۱۹۸۰؛ ژی، ۱۹۷۳؛ ۱۹۸۶؛ اسلیتر، ۱۹۷۷). امروزه، نظریۀ انتقادی به فراسوی محدوده­ های مکتب فرانکفورت گسترش یافته است، اما مهمترین کارهای این نظریه به وسیلۀ گروهی از نسل دوم اندیشمندان انتقادی در آلمان انجام می­گیرد. نظریۀ انتقادی بیشتر یک جهتگیری اروپایی بوده است، هر چند که نفوذ آن در جامعه­ شناسی آمریکا رو به افزونی است. (ون­ دن برگ، ۱۹۸۰)

 

انتقادهای اصلی

نظریۀ انتقادی بیشتر از انتقادهایی ساخته شده است که از جنبه­ های گوناگون زندگی اجتماعی و فکری به عمل آمده است. این نظریه از کار مارکس الهام می­گیرد که نخستین بار با تحلیل انتقادی افکار فلسفی و در مرحلۀ بعد با انتقاد از ماهیت نظام سرمایه­ داری شکل گرفته بود مکتب انتقادی دربرگیرندۀ انتقاد از جامعه و نیز نظام­ های گوناگون معرفتی است (فرگانیس، ۱۹۷۵). بیشتر کارهای این نظریه به صورت انتقاد است، اما هدف غایی آن افشای دقیق ­تر ماهیت جامعه است، (بلیچ، ۱۹۷۷). در اینجا نخست به تأکید بر انتقادهای عمده ­ای می ­پردازیم که این مکتب مطرح کرد؛ همۀ این انتقادها نوعی تفکر مخالفت­ آمیز و برملا کردن و افشای جنبه­ های گوناگون واقعیت اجتماعی، را بیان می­کنند (کانرتون، ۱۹۷۶).

در واقع نظریه ­پردازان انتقادی نمی ­گویند که جبرگرایان اقتصادی به خاطر تأکید بر قلمرو اقتصادی به خطا رفته ­اند، بلکه یادآور می­شوند که آنها بایست به جنبه­ های دیگر زندگی اجتماعی نیز توجه می­کردند. چنانچه خواهیم دید، مکتب انتقادی درصدد آن است که با عطف توجه به قلمرو فرهنگی، این عدم تعادل را تصحیح کند. مکتب انتقادی به اثبات­گرایی در زمینه­ های گوناگون تاخته است یکی آنکه، اثبات­گرایی گرایش به چیز واره کردن جهان اجتماعی دارد و آن را بسان یک فراگرد طبیعی می­نگرد. اما نظریه ­پردازان انتقادی ترجیح می­دهند که بر فعالیت انسانی و نیز شیوه­ های تأثیرگذاری این فعالیت­ها بر ساختارهای اجتماعی گسترده ­تر، تأکید کنند. خلاصه آنکه، اثبات­گرایی کنشگران را ندیده می­گیرد و آنها را تا حد موجودات منفعل و تحت تأثیر تعیین­ کنندۀ «نیروهای طبیعی»، پایین می­ کشاند. اما نظریه پردازان انتقادی که
به وجود متمایز کنشگران اعتقاد دارند، این فکر را نمی­ پذیرند. که قوانین
عام علمی را می­توان بی چون و چرا درباره کنش انسانی به کار برد. این نظریه­ پردازان به اثبات­گرایی انتقاد می­کنند که آنها به داوری درباره کارآیی وسایل نیل به هدف­ها اکتفا می کنند و دربارۀ خود هدف­ها از یک چنین داوری دریغ می ­ورزند.

 

انتقادهایی از جامعه­ شناسی

مکتب انتقادی جامعه ­شناسی را نیز آماج انتقادهایش قرار داده است (مؤسسه تحقیقات فرانکفورت، ۱۹۷۳) این مکتب به جامعه ­شناسی به خاطر «علم­ گرایی» آن و این که روش علمی را به هدف فی ­النفسه­ ای تبدیل کرده، حمله­ ور شده است. از این گذشته، جامعه­ شناسی به پذیرش وضع موجود نیز متهم شده است. مکتب انتقادی معتقد است که جامعه­ شناسی از جامعه، انتقادی جدی نمی­کند ونمی­ خواهد از ساختار اجتماعی موجود فراتر رود. مکتب انتقادی مدعی است که جامعه­شناسی پایبندی ­اش را به یاری ستمدیدگان جامعه، وانهاده است. گذشته از این انتقادهای سیاسی، مکتب انتقادی انتقادهایی ذاتی نیز بر جامعه­ شناسی وارد کرده است؛ به این معنا که، از جامعه­ شناسان انتقاد دارد که می­ خواهند هر چیز بشری را به متغیرهای اجتماعی تقلیل دهند. زمانی که جامعه­ شناسان بر جامعه به منزلۀ یک کل و نه بر افراد جامعه تأکید می­ ورزند، در واقع، کنش متقابل فرد و جامعه را ندیده می­ گیرند. مکتب انتقادی جامعه­ شناسی را به چشم­ پوشی از افراد متهم می­کند، می­ گوید که آنها نمی ­توانند بحث با معنایی را دربارۀ دگرگونی­ های سیاسی که راه به یک «جامعۀ منصفانه و انسانی» می­برند، به پیش کشند. (مؤسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت، ۱۹۷۳، ص ۴۶)

انتقاد از جامعۀ نوین

بیشتر کارهای مکتب انتقادی در جهت انتقاد از جامعۀ نوین و اجزای سازنده ­اش بوده است. در حالی که نظریۀ مارکسیستی اولیه بیشتر راجع به اقتصاد بود، مکتب انتقادی جهت گیریش معطوف به سطح فرهنگی و آنچه که واقعیت ­های جامعۀ سرمایه ­داری نوین می­ خواهند بوده است. به این معنا که، کانون تسلط در جهان نوین از اقتصاد به قلمرو فرهنگی انتقال یافته است. با این همه، مکتب انتقادی علاقمندیش را به قضیۀ تسلط همچنان حفظ کرده است، هر چند که در جهان نوین این تسلط بیشتر با عناصر فرهنگی انجام می­گیرد تا عناصر اقتصادی.

همچنان که ترنت شرویر (۱۹۷۰) آشکار ساخت، نظر مکتب انتقادی این است که در جامعۀ نوین، سرکوبی ناشی از عقلانیت، جای استثمار اقتصادی به عنوان مسأله اجتماعی غالب، را گرفته است.

مکتب انتقادی بیشتر بر یک صورت از عقلانیت صوری – تکنولوژی نوین – تأکید می­ورزد. برای مثال، مارکوزه (۱۹۶۴) منتقد شدید تکنولوژی نوین بود. او معتقد بود که تکنولوژی در جامعۀ نوین به توتالیتاریسم راه می­برد. در واقع، او می­گوید که این تکنولوژی به روش­های مؤثرتر و حتی «دلخوش ­کننده»ترِ نظارت خارجی بر افراد، منجر می­شود. نمونۀ بارز این قضیه، کاربرد تلویزیون برای اجتماعی شدن و ساکت کردن مردم استمونه ­های دیگر، ورزش­ های توده­ ای و سوءاستفاده از سکس است). او این فکر را رد می­کند که تکنولوژی در جهان نوین بی­طرف است و آن را در عوض وسیله ­ای برای تسلط بر مردم می­داند. این وسیله از آن روی مؤثر است که به ظاهر خنثی می­نماید ولی در واقع مردم را به بردگی می­ کشاند. تکنولوژی در خدمت سرکوب فردیت است. تکنولوژی نوین به آزادی درونی کنشگر «تجاوز کرده و آن را در نوردیده است». نتیجۀ این امر همان است که مارکوزه «جامعۀ تک بعدی»­اش خوانده است. مارکوزه تکنولوژی را
فی ­نفسه دشمن نمی­ انگارد، بلکه تکنولوژی را به همان صورتی که در جامعۀ سرمایه­ داری نوین به کار بسته می­شود، دشمن انسان می ­پندارد.

انتقاد از فرهنگ

به عقیدۀ فریدمن، «مکتب فرانکفورت بیشترین توجهش را به قلمرو فرهنگی متمرکز کرده است» (۱۹۸۱)، ص ۱۳۶). نظریه­ پردازان انتقادی انتقادهای مهمی بر آنچه که «صنعت فرهنگی» می­ خوانند، وارد کرده ­اند، یعنی بر ساختارهای عقلانی و دیوانسالارانه (مانند شبکه ­های تلویزیونی)­ ای که مهار فرهنگ نوین را در دست دارند. علاقمندی این نظریه­ پردازان به صنعت فرهنگی، توجه آنان را به مفهوم مارکسیستی «روساختار» و نه زیرساختار اقتصادی، منعکس می­ سازد. صنعت فرهنگی که همان چیزی را که معمولاً «فرهنگ توده ­ای» می­ نامند تولید می­ کند، از سوی این مکتب به عنوان «فرهنگ جهت داده شده، غیر خودجوش، چیزواره شده و ساختگی و نه به عنوان یک چیز واقعی تعریف شده است (ژی ۱۹۷۳، ص ۲۱۶). دو چیز است که در این صنعت از همه بیشتر نظریه ­پردازان انتقادی را نگران می ­سازد. نخست آنکه، آنها نگران دروغین بودن این فرهنگ­ اند. مکتب انتقادی این فرهنگ را مجموعه­ ای از افکار از پیش بسته­ بندی شدۀ توده­ گیر می­داند که توسط رسانه ­های همگانی انتشار می ­یابند. دیگر اینکه نظریه پردازان انتقادی از تأثیر ساکت ­کننده، سرکوب گر و خرف ­کنندۀ این فرهنگ بر مردم، هراسانند (فریدمن، ۱۹۸۱؛ تار، ۱۹۷۷، ص ۸۳).

 

مکتب انتقادی به آنچه که خود «صنعت دانش» می­ خواند، صنعتی که به مؤسسات تولیدکنندۀ دانش راجع است (مانند دانشگاه ­ها و مؤسسات تحقیقاتی)، نیز توجه و انتقاد دارد و می­ گوید که این مؤسسات در جامعۀ ما به ساختارهای خودمختاری تبدیل گشته ­اند. همین خودمختاری به آنها اجازه داده است که تا فراسوی حدود و اختیارشان گسترش یابند (شرویر، ۱۹۷۰). آنها ساختارهای سرکوب گری گشته ­اند که به بسط نفوذشان در سراسر جامعه علاقمندند.

تحلیل انتقادی مارکس از نظام سرمایه­ داری، او را به امیدواری به آینده سوق داده بود، ولی بسیاری از نظریه ­پردازان انتقادی موضع نومیدانه ­ای را اتخاذ کرده ­اند. آنها مسایل جهان نوین را منحصر به سرمایه­ داری نمی ­دانند، بلکه آنها را در سراسر جهان عقلانی شده، از جمله جوامع سوسیالیستی، رایج می­ بینند. این نظریه­ پردازان با همان تعبیر وبری، آینده را «قفس آهنین»ی می­ انگارند که بیش از پیش ساختارهای عقلانی­ تری به خود می­گیرد و امید گریز از آن لحظه به لحظه کمتر می­شود.

اما یکی از عمده ­ترین انتقادهایی که به خود نظریۀ انتقادی وارد می­شود، این است که به جای آن که خدمتی مثبت انجام داده باشد، بیشتر به طرح انتقاد پرداخته است. و همین نفی ­پردازی­ های بی­ وقفه بسیاری را از این نظریه رمانده است و به همین دلیل، آنها احساس می­ کنند که نظریۀ انتقادی چندان مطلبی برای مطرح کردن در نظریۀ جامعه­ شناسی ندارد. اما شاید بتوان گفت یکی از بهترین راه هایی که می ­توان از آن برای کاربردی کردن نظریۀ انتقادی به کار بست این است که پیروان و طرفداران این نظریه، بین آگاهی فردی و فرهنگ تمایز ایجاد کنند و پیوندهای گوناگون میان این دو را به خوبی مشخص و روشن نمایند.

اما هدف از طرح نظریۀ انتقادی در اینجا این است که شاید این نظریه به دلیل عدم ارائه راه کارهای مناسب بی­ وقفه به انتقاد پرداخته است اما با توجه به پیشرفت روزافزون تکنولوژی در جامعۀ نوین جای بسی تأمل و تعقل دارد که بار دیگر این نظریه را از لابه­ لای نظریه­ های جامعه ­شناسی بیرون بکشیم و به بررسی اصول و محتوای آن بپردازیم؛

چنانچه محتوای نظریۀ جبر فرهنگی نیز با الهام از این نظریه به دست آمده است……

 

کتاب مددکار من// لیلا محمدپور // رحیم سواری // انتشارات واصف لاهیجی.چاپ۱۳۹۲

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *