«تنهایی»

بلبل خوش سخنی همچو منِ شیدائی / شد گرفتار قفس با همه آن دانائی

کی تواند بسراید سخن زیبائی / « حاش لله » نباشد به سرش سودائی

چه کنم با دل افسرده و این تنهایی

کس ندارد خبری از دل ما، یار بیا / شده ام در به در و از همه بیزار بیا

نکنم میل به کس و ناکس دوار بیا / ای همه نای و نوایم به شب یلدائی

چه کنم با دل افسرده و این تنهایی

من در این ظلمت شب نور تو را می جویم / ز گل یاسمن و یاس تو را می بویم

حسنِ رویت به همه عالَمیان می گویم / من که باشم که کنم نوکریِ آقائی

چه کنم با دل افسرده و این تنهایی

دل من در گروِ زلفِ به «باد»ت باشد / همه ی عالمیان را که حسادت باشد

دست من بر گره ی «زلف» سعادت باشد / گم شدم در همه اقوال، بگو هر جائی

چه کنم با دل افسرده و این تنهایی

تو کجائی! برت عقده ی دل وا بکنم / شکوه از باغ و گل و بلبل شیدا بکنم

زین بهانه رخ تو سیر تماشا بکنم / همه گویند که تنهائی و لیک با مائی

چه کنم با دل افسرده و این تنهایی