چرا باورش سخت است؟!….

 

گاهی دانش آموزی برای آمدن به دفتر مشاوره با هزار التماس از من وقت می گیرد، قرار می شود مثلاً فردا ساعت دوم برای مشاوره مراجعه کند.
امروز فرداست. اما هر چه انتظار می کشم دانش آموز وارد دفترم نمی شود. حیران می شوم، چرا او که برای آمدن التماس می کرد; نیامد؟ زنگ می خورد. در می زند و با حالتی غمگین وارد اتاق می شود. می گویم: چرا دیر؟ الان دیگر نوبت تو نیست. دیگری وقت دارد. با گریه می گوید: خانم، معلم اجازه نداد بیام خانم، ولی تورو خدا…..

یاد غصه هایم می افتم و در عمق افکارم غرق می شوم تا جوابی لااقل برای خود بیابم.

همکار گرامی، معلم عزیز:
نمی دانم چرا باورش برایت سخت است، اما من هم در مدرسه مثل تو هستم، یک معلم.
تو سر کلاست به او می آموزی که بلندترین قله ی دنیا اورست است، من به او می آموزم چگونه با پدر معتادش، سربلند راه برود.
تو به او می آموزی که دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند، من به او می آموزم اگر کوشا باشد غمهایش به آخر می رسند.
تو از او می پرسی: در دل تاریخ چه گذشته است، من از او می پرسم در خانه ات چه خبر است؟
تو به او می آموزی بلندترین قله ی ایران دماوند است، من به او می آموزم قامتش بلنداست.
تو به او ساکت نشستن را می آموزی، من جرات ورزی و گرفتن حقش را.
تو از او می پرسی، من جواب می دهم.
اگر درس نخواند، تو گریه اش را در می آوری، من آرامش می کنم و…
من همدم درد های ناگفته ای هستم که صاحبانش قادر به بیان آنها برای دیگری نیستند. من رازدار رازهایی هستم که شب ها بر دلم سنگینی میکنند. من در حریم خصوصی ای زندگی می کنم که فقط مرز غصه ها و غم هاست. من شب ها به پدر و مادری فکر می کنم که با کارهای خود، عامل شکست های درسی کودکی است که شب ها با گریه می خوابد و فردا به دفتر رانده می شود و اگر حرفی بزنم متهم به دفاع از دانش آموز تنبل می شوم. من گوش شنوای شکایت های هر روز دانش آموزان از خشکی و استبداد حاکم بر محیط زندگی یشان، به نام نظم هستم. من همدم تنهایی تنهاترین و خسته ترین دانش آموزان مدرسه ام. من در دفتر پر از غصه ام، شاگرد زرنگ ندارم. من فقط و فقط هم صحبت روح های کوچکی هستم که از رفتار بزرگسالانشان، زخمی اند. من هم صحبت کودکانی هستم که کودکیشان را اعتیاد پدر به خاطره ها سپرده است و باید زودتر بزرگ شوند. من هم کلام کودکان یتیمم، هم صحبت کودکان فقیر که حتی برای رفتن و آمدن چشم انتظار کمکی از مرد همسایه اند. اتاق من پر است از کودکانی که دزدی را از پدرشان آموخته اند و من می ترسم از فردای کودکانی که به جرم لا ابالی گری برای درمان به من ارجاع داده می شوند و…..
من یک مشاورم، من هم در مدرسه یک معلم هستم. به گمانم آمدن دانش آموز از کلاس تو برای مشاوره به اتاق من، تنها آمدن از کلاسیست به کلاس دیگر…..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *