آسوده دل…

?تفاوتهای ساختاری زنان و مردان?

  گرچه آمار ها نشان از آن دارند که زنان بیشتراز مردان عمر می کنند.لکن زنان سریعترفرسوده وبیشتر از مردان بیمار می شوند!!!

 

توضیح:?

وقتی لنگ لنگون وارد می شد که دوباره شکایت نامه ای علیه همسرش تنظیم کنه؛ خیلی ها به بهانه های مختلف وبا نیشخندی به گل نشسته یواشکی در می رفتند؛…آخه دیگه هیچکس حوصله شنیدن صدای لرزون و دستان بی رمق پیرزن رو نداشت..
ازوقتی می نشست روی صندلی تا زمانی که به ناچار خداحافظی می کرد؛فقط درحال گریه و زاری بود!!..
دلم خیلی واسش می سوخت،،،اما تنها میتونستم سنگ صبورش باشم و از دست هیچ کسی کاری بر نمیومد!!…
آخه اینجوری هم که نمیشد.هرماه شکایت و هرماه مراسم آشتی کنون ….
توقع داشت شوهر افسارگسیختشو به شهد سخن آراستش کنمو یهویی بذارم وردلش….
برخی از مددجویان، تصورمیکنند مشاوره نوعی آمپوله که باید فورا تزریق بشه و اثرات خودشو هرچه سریعتر نشون بده!!!..
میگفت:شوهرم عمدا منو عذاب میده، میخاد دقم بده تا زودتر به نون و نوایی برسه!!…
تا روبراه بودمو و از آرایشگام درآمدی داشتم انیسش بودم و سوگلیش.اما الان شدم الهه مرگش!!…
عکس جوونی هاش،همیشه همراهش بود.
تا به من می رسید عکسشو درمی اُوردو می گفت: ببین چقدر خوشکل بودم!! …باورت میشه صاحب این عکس همینی باشه که الان روبروت نشسته ست!!..

 

گفتم مادر جان ،این طبیعیه بهارجوانی کوتاهست!!…امروز شما…فردا من…!!!
گفت: فکر میکنی من چندسالمه؟!!!
گفتم: مهم اینه که مادر محترم ما هستین سن و سال چندان مهم نیست مادر جان..
به تلخی نگام کردو گفت: اگه واقعا همینطوره که همکارات در نمی رفتند!!…
آب دهنمو قورت دادمو اومدم چیزی بگم که
گفت:هنوز خیلی خامی دخترکم، خیلی..!!….
گفتم:محبت دارید.
گفتن: من ۴۵سالمه…
ازاین حرفش شوکه شدم…آخه اصلا به ظاهرش نمیخورد…راستش بالای ۶۰ میزد!!..
ناخودآگاه به ویروس نیشخند آلوده شدمو ریز ریزکی به حالش خندیدم!!!…
یهویی به شلاق نگاه عاقل اندر سفیهانه اش به خودم اومدم…وخودمو جم وجور کردم…
بعدش کلی از پرونده های پزشکیشو گذاشت روی میز وگفت بخون….منم عمیقا غرق در مطالعشون شدم…
همه ی پرونده های پزشکیشون گواه براین بود که شدیدا دچار بیماری اعصاب و روان هستند!!…
این حرفشون که گفته بودند:من ۴۵سالمه ،،، عین زیر نویس، مرتبا جلوم رژه میرفت!!…
زیر لب به خودم می گفتم آخه مادرجون شما دیگه چه اصراری داری جوان نمایی کنی!!!..
همینجور که پرونده ها رو مطالعه میکردم.یدفه چشمم افتاد به تاریخ تولدش؛ خشکم زد!!.. بیچاره بینوا راست میگفت ۴۵ساله بود..اما آنچنان شکسته و چروکیده و داغون بود که باورش خیلی واسم سخت بود!!!…
بیچاره بارها بارها فریاد می زدو دادخواهی میکردو مامی گفتیم:باز سرو کلش پیدا شد!!..
ای بابا،سنین پیری و معرکه گیری؟!!!
پیرزن برو آخر عمری فکر کفن باش؛ هرماه شکایت نامه نوشتن علیه همسر؛ والاه قباحت داره تو این سن وسال!!!..
سرمو بلندکردم که ازش سوالی بپرسم؛ رفته بود…
تا سرکوچه به دنبالش رفتم.اما انگار آب شده بود…
او رفته بود و من مونده بودمو دنیایی تار ازافسوس…
و همینجور که برای خودم داشتم داستان زندگیشو مرور می کردم به خودم نهیب زدمو گفتم:

آسوده دلا حال دل زار چه دانی؟!!!!

ترانه آسوده دلا

مهرداد کاظمی

 

مجموعه آموزشی گلبرگ مهر, پیرامون :آموزش مهارتهای زندگی,

جلد اول : تفاوتهای ساختاری زنان و مردان

مولف:✍”لیلا محمدپور”

این پکیج به زودی زود , روی خط نشر تبلور خواهد یافت..

 

یک دیدگاه در “آسوده دل…”

  1. Excellent blog here! Also your website loads up fast!
    What host are you using? Can I get your affiliate link
    to your host? I wish my website loaded up as quickly as
    yours lol

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *