از کودکان بیاموزیم

از کودکان بیاموزیم..

وقتی که دید ماهی کوچولوی هفت سین خونه شون، آروم توی تنگ بلور خوابیده و دیگه حرکتی نمی کنه، لباشو جمع کردو به حالت بغض، رو به مامانش کردو گفت:
مامان فاطمه چرا ماهی طلایی هفت سین عیدمون ، این جوری شده؟! ..

مامان فاطمه هم که تازه متوجه موضوع شده بود ،کمی این پا و اون پا کردو خیلی آروم در حالی که موهای نازک دخترکش رو نوازش می کرد، بهش گفت: فاطیما جونم، دختر گلم، همه موجودات نیاز به خواب دارند، اما بعضی وقتا، اونقدر خسته ی خسته میشن که خواب شون کمی طولانی تر میشه و دیگه دوست ندارن بیدار شن..
درست مثل همین الان.
ماهی کوچولومون واسه همیشه توی دل تنگ بلور خوابیده عزیزم…

اشک غم تو چشمای فاطیما کوچولو جمع شد و آسمون چشمای خوشگلش حسابی بارونی بارونی شد،
و درحالیکه خیلی غمگین و آروم به تُنگ و ماهی طلاییِ مُرده داخل تنگ، نگاه می کرد،
یهو ازجاش، پاشدو رفت توی اتاقش،
مامان فاطمه هم به سرعت به دنبالش رفت تا بلکه بتونه کمی آرومش کنه..
اما فاطیما کوچولو به سرعت درب اتاقش رو بست و در حالیکه پشت در اتاق ایستاده بود و سفت در اتاق رو هل می داد، فریاد کشید مامان فاطمه جان، تا نگفتمت لطفا نیای توی اتاق من..
مامان فاطمه هم که کمی ترسیده بود گفت: فاطیما عزیزم…

وقبل از اینکه ادامه حرفش رو بزنه، فاطیما کوچولو حرف مامانش رو قطع کردو گفت: مامان جون نگران نباش ،حالم خوبه ..
و یه کمِ دیگه میآم پیشت…
نیم ساعتی گذشت ، مامان فاطمه پشت در فال گوش ایستاد، اما نه صدای گریه می شنوید و نه صدای بپر بپر همیشگی فاطیما رو موقع بازی..
کم کم داشت نگران میشد که فاطیما کوچولو با لبخندی شیرین از اتاقش پرید بیرون و در حالیکه یه کاغذی هم تو دستاش بود رفت و کنار هفت سین عید نشست..
بعد هم خیلی بلند، مامان فاطمه رو صدا زد و گفت: مامان فاطمه ، مامان فاطمه… !!
مامان فاطمه، به سرعت خودشو به فاطیما رسوندوگفت: چی شده عزیزم؟!
همین موقع فاطیما کوچولو با شادی تمام فریاد زد: هفت سین رو ببین.. مامان فاطمه ببین من چیکار کردم..!!
بعدش هم با انگشتای کوچولوش به گوشه سفره هفت سین اشاره کرد…
به محض اینکه چشم مامان فاطمه به سفره هفت سین افتاد چشماش غرق در اشک شادی شد..تصویر ارسالی از فاطیما کوچولوی قصه ما
فاطیما کوچولوبا تمام کوچیکیش سرشار از عشق و امید بود،
اون واسه سفره هفت سین خونه شون یه تنگ کشیده بود که توش دوتا ماهی شادو‌خندون در حال شنا بودن..
واین گونه است که باید همیشه زندگی و شاد زیستن را از کودکان بیاموزیم

و ای کـــاش یاد بگیریم

مثل کودکان بی دلیل شاد باشیم،
مثل کودکان،به چیزی دل نبندیم،
مثل کودکان، سریع آشتی کنیم و کینه ای نباشیم،
مثل کودکان، همیشه مشغول کاری باشیم و دل مرده نباشیم

و مثل کودکان، آسمان دل مان که گرفت و ابری شد، خیلی راحت گریه کنیم و بباریم…

کاش از کودکان زندگی کردن، بیاموزیم…

#داستانک 

:لیلا محمدپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *