کلکسیون طراحی قالب وردپرس

چه خبر…؟!

  روزی «چشم» گفت:
من آن‌سوی این دره‌ها کوهی می‌بینم، پوشیده در غباری لاجوردی؛ آیا زیبا نیست؟
«گوش» شنید و درحالی که با دقت گوش سپرده بود گفت:
اما کوه کجاست؟ آن را نمی‌شنوم!
سپس «دست» به سخن آمده و گفت:
بیهوده در تلاشم که آن را حس یا لمس کنم. نمی‌توانم کوهی بیابم.
و «بینی» گفت:
کوهی وجود ندارد، چون نمی‌توانم ببویمش.
آنگاه «چشم» به سوی دیگر برگشت؛
و دیگران در بارِۀ خیال باطل و عجیب چشم با هم حرف زدند.
آنها گفتند:
باید برای چشم، اتفاقی افتاده باشد!..

بگذریم،،،،

پدرم علاقه ی خاصی به کتاب و کتابخوانی داشتندو دارند..
واگر امروز به شمیمِ قلمِ عشق ,نوشینم ماحصل همان شعله ی نوری ست که ایشان در تاریکخانه ی دلم برافروختند.
که البته در این منور نمودن فرزند، بسی خون دلها هم خوردند بینوا پدر..
خاطرم هست در اوائل نوجوانی بودم و کله مان همچنان به بوی قورمه سبزی غرق در شور و شنگ بود و کمتر مثل دوران دبستان  شوق خواندن داشتم….
روزی پدر کتاب نفیسی را برایم خریده بودند، و سفارش ویژه داشتند بر اینکه زودتر خواندنش را شروع کنم…
علی رغم سفارش ایشان، تنبلی سد راه شده بود و هی امروز و فردا می کردم، تا اینکه یک روز عصر ،پدر که حسابی هم مرا زیر نظر داشتند ، دلخورانه گفتند: دخترکم تازگی ها چه خبر؟!..‌ نیشخندی زدم و به مزاح گفتم، عشق پوسید به دیوار کپر….

قوس ابرو یی در هم شکستندتامثلا اخمکی از ماه انورشان درآید . سپس مِهر صدایشان را به خش و بم درآمیختند و گفتند : با شیرین زبانی، نمی توانی سرم کلاه بگذاری دختر جان.. بگو ببینم از کتاب چه خبر؟! ..
هن هنی کردمو و گفتم :راستش لایش را باز نکردم، باید اول بررسی کنم پدر جان..

پدر که خود کارمند بودندو در مقوله کشف بهانه تراشی عمری در سیستم اداری بس استاد، گفتند: عجب،، لابد اول بررسی می کنید،، سپس بازرسی می کنید و دست آخرهم بی آنکه بخوانید بایگانی می کنید…!!

  در آن لحظه بی دریغ ازآن تلنگر برحق شان به خود آمدم و اندر بستر بی هوشی  هوشیار شدم .چنان که تا کنون قمرِ روشنش بر مدارِ حیاتم مدور است و از آن بس درسها گرفتم..
چندی پیش دیدمشان که پای اخبارند و بی دریغ آه پشت آه می کشند ،
گفتمشان جان دلم، بسکه کشیدید ,زه کمانِ آه تان رو به دررفتگی ست .

به کدامین درد این چنین می آلودید نور دیده؟!

این آه  پشت آه ، از بهر چه بلند است؟!
ههههی ای بلند کشیدند و گفتند:بابت اینکه دیوار حاشا ابن روزها بسیار بلند است..
بی اختیار گریزی زدم بر بن بستِ اختیار و گفتم پدرم، گور بابای حلقه ی ناصالحان،،
چایمان را بنوشیم یخ نکند..
بی آنکه سرشان را رو به من برگردانند به آرامی گفتند:
تازگی ها چه خبر؟!..
گفتم هیچ کابوس تبر….!!..

خنده ای کردند و گفتند: ای پدر صلواتی، ..
شنیدم قصد بر ترک دیار کردی و راهی فلان شهری و بجهت فلان کار عازم؟!!..
بنا بر دلایلی بی وقفه خبر را تکذیب کردم، وگفتم : سرورم، راوی تلخکی ست درباری که از روی بیکاری و از فرط بی عاری قصد مزاح دارند…!!
به خونسرد ی تمام کنترل تلویزیون را به کناری گذاشتند و خودشان را کمی به عقب کشاندند و به کوسن تکیه دادند . 

سپس با افسوس نگاهی به چهره ام انداختند وبعد هم مثل همیشه درایتمندانه مستنداتشان را یکی یکی رو کردند،


در این هنگام رخسارم از شدت شرم لاله گون شد و ماه جبین بس نمناک.توسل بر انکار هم که عین بی خردی بود . بی آنکه نگاهم رابه نگاهشان گره بزنم به هن هن افتادمو گفتم:البته می دانید جان دلم، اصل خبر که درست هست منتها آسمان جملاتش کمی تا قسمتی ابری و غبارآلود هست…

دروغ چرا؟!

با نگاه عالم اندر سفیه وآغشته به نیشخند گفتند:
راحت انکار کنید، محکم تکذیب کنید و سپس مصادره به مطلوب نمائید و باب میل خود تأیید کنید…

بنازم این همت والایتان را..

که ذره ای هم کم نمی آورید…!!!..

و چقدر این روزها دمادم در رقص امواج انکار و لابه لای خارستان تأیید و تکذیب،ثمین گفته های پدرم برایم متبلور می شود….(ادامه دارد)

برشی از اثر ادبی درد قلم: به قلم لیلا محمدپور

ترانه شکایت دل

سالار عقیلی

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو

می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان

این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان

تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من

خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر

وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من

چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او

گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان

خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو

بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

 

نویسنده : 
تاریخ انتشار : مرداد ۱, ۱۳۹۸

دیدگاههای کاربران

دیدگاهتان را بنویسید...

  1. Avatar

    سلام و خداقوت به شما بانوی بزرگوار بسیار زیبا و قابل تامل بود ?

    سعیده کردانی
    • لیلا محمدپور

      سلام و عرض ادب و احترام مهربان بانو. سپاسدار احسان نگاهتان هستم. حسن نگاه، بازتاب آیینه ی زلال صاحب نگاه ست..

      لیلا محمدپور
تاراز