کلکسیون طراحی قالب وردپرس

نیمه گمشده

 

⭕️#یکی از خنده‌دارترین باورهای اشتباهی که درمورد «عشق واقعی» وجود دارد این است که شما باید نیمه‌ی گمشده‌ی خود را پیدا کنید؛
⭕️#یعنی یک نفر در این دنیا وجود دارد که شما را کامل می‌کند. در حالی که یک رابطه‌ی خوب رابطه‌ای است که در آن تفاوت‌های زیادی که بین دو نفر وجود دارد به درستی هدایت و مدیریت شود؛

?#در مورد غذا، پول، تربیت بچه‌ها و ….بنابراین افرادی که نسبت به تفاوتهای یکدیگر آگاهی دارند و آن را می پذیرند در زندگی زناشویی موفق هستند.

“دکترفرهنگ هلاکویی”

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

 

مثل سیب سرخی بودند که از وسط نصفشان کرده باشند..
وارد اتاق که شدند درست مثل اینکه هر کدام شان را به گوشه ای پرت کرده باشند،به کنجی کز کرده بودند..

دو جفت چشمان آهویی، آبی رنگ و درشت، با مژه های فِرو بلند،،
این همان چیزی بود که در نگاه اول نظرم را به سمت شان جلب کرد.
ابروان قهوه ای رنگ و کم پشت،
لبان سرخ و غنچه ، پوستی بسیار لطیف و شفاف
قدی متوسط و اندامی متعادل و یکسان…
گویی دوقلوی همسان بودند.
اما این طور نبود،،
هردو بشدت بهم ریخته بودند..

 
هرکدام سعی داشت دیگری را مقصر اصلی نشان دهد و خود را بری از نقص..
در حین مشاجره ،تیزی تن صدای خانم اوج گرفت و ناگهان همسرش را روانی خطاب کرد..
وقتی با تذکر جدی، به خودش آمد، فریاد زنان گفت : انگ نمی زنم ،، مدرک دارم…!!
سپس رو به همسرشان گفتند: راستش را بگو ،،
بگو که دچار افسردگی حاد هستی ویکساله و نیم هست که ‌تحت روان درمانی هستی…

صدای نق نق بچه یکساله شان از پشت درب اتاق بلند بود و آنها گوششان غرق در خواب..
خانم روبه آقا ، و مثل اینکه کوکش کرده باشند، مدام یک جمله درمیان واژه روانی را بلندِ بلند فریاد می زدند..
آقا هم علی رغم سعی فراوان بر خویشتنداری،بلاخره طاقتش سرآمد و غرشی کرد و گفت:
اگر من روانی ام پس خودت چه هستی؟!…
اصلا خودت بگو ,کی مرا به این روز نشانده است؟!
سپس رو به من کردند و‌گفتند: عجب غلطی کردم..
چه شکری خوردم که آن روز گول ظاهرش راخوردم واحمقانه با خودم گفتم: خودش است. این درست همان “نیمه گمشده ی ” من است..!!


و بی شک دو بال پرواز مرغ عشق خواهیم شد،…

احمقانه تر اینکه مراحل آشنایی مان را کامل نکردیم و عجولانه ظرف ده روز عقد کردیم.
پس از عقدمان طولی نکشید که رفتارهای عجیب و غریبش مرا حسابی ترساند…
عدم تعادل رفتاری آن هم به طور کرار..
لحظه ای قهقهه و لحظاتی بارش اشک…‌

که نه دلیلش برایم معلوم بود و نه زمانش برایم مشخص..

گفتم : اولین بار کی متوجه این حالت از ایشان شدید؟!
گفتند: در دوران نامزدی ، ویک هفته بعد از عقدمان، وقتی هردو بر بالای بام در کنار هم ایستاده بودیم به یک دم دیدم ایشان پای اشک شان بی دلیل وا شد. آن هم وسط گپ عاشقانه،،،
اولش فکر کردم اشک شوق هست..

آمدم که پاسخی بر مهر داشته باشم و درآغوشش بگیرم که یکهو مرا هُل دادند و خودشان را به شدت به عقب کشاندند..
و وقتی سعی داشتم علت ناراحتی شان را بدانم بی آنکه پاسخ روشنی دهند بر من فریاد کشیدند و تهدید کردند اگر ذره ای به سمت شان بروم ,خودشان را از پشت بام پرت خواهند کرد… ومنِ احمق آنقدر شیفته شان بودم که هیچ عیبی را در ایشان نمی دیدم.. و فکر می کردم این حالت طبیعی ست..

خانم هم در حالیکه بی اختیار ناخن می جویدند ,غرق در سکوت , به نقطه ای زل زده بودند،،
رو به سمت شان کردم و گفتم: عزیزم این مطلبی را که همسرتان بیان می کنند حقیقت دارد؟!

آیا واقعا یک هفته بعد از نامزدی چنین خاطره تلخی بین تان رقم خوردآن هم وسط معاشقه؟!..

سرشان را به نشانه تأیید تکان دادند و آرام آرام گریه می کردند..
رو به آقا گفتم آیا تهدید به خودکشی ،همان یک بار بود و یادراین مدت زندگی مشترکتان بار دیگر هم تهدید یا اقدام به خودکشی اتفاق افتاد؟!
آقا آه بلندی کشیدند و گفتند: بیش از دوازده بار و به انواع روش و سر هیچی…
طوری شده بودم که دیگر می ترسیدم او را در خانه تنها بگذارم و سر کار بروم..
کم کم بخاطر غیبتهای مکرر کارم را هم از دست دادم..
این وضعیت شدیدا آزرده ام کرده بود،،خاصتا اینکه پای بچه هم درمیان بود،،
تمام وجودم سرشار از دردو ترس و اضطراب های پی در پی شد…

وایشان با دیدن این حالات ،نگرانی هایم را بهانه کردند و به اصرار مراهم به دامنه ی روان کشاندند و آن چنان در بیان احوالاتم در محضر دکتر غلو کردند که کارم به دارو درمانی کشیده شد.

داروها آرام بخش و خواب آور بودند وبه همین خاطر تمام روز منگ و‌گیج می شدم … کم کم کل زندگی مان مختل شد..
تا می آمدم حرفی بزنم می گفت :عشقم یک مدتی تحمل کن.
باور کن این کار به نفع هردوی مان است…
و حالا هم این طورجسورانه به من انگ روانی می زنند…

جعبه دستمال کاغذی را جلوی خانم گرفتم و همان طور که دست شان را برای برداشتن دستمال دراز کرده بودند ازشان پرسیدم، چه کمکی می توانم به شما کنم؟!
گفت: هیچ ما ته خطیم… !!شما فقط به مهرو امضایی ما را راهی دادسرا کنید… کار ما از پند و اندرز و مشاوره گذشته…
گفتم قطعا حق انتخاب دارید،، و‌الزامی بر ادامه مشاوره نیست،،..

فقط یک سوال از شما می پرسم که باز موکدا تأکید می کنم پاسخ دادن و‌ندادن به آن در اختیار شماست و هیچ الزامی بر پاسخ ندارید،و صرفا در جهت روشنی فهم خودم هست..
گفتند: بفرمایید.
گفتم آن روز چه در ذهن تان گذشت. که سبب تشویش تان شد و تنها یک هفته پس از نامزدی و آن هم وسط گپ عاشقانه دچار آن حالت شدید؟!
آیا حین مقدمات عقد, با همسر و خانواده همسرت دچار چالشی شدید و از ایشان بی حرمتی دیدید؟!
گفتند :اصلا و ابدا..
اتفاقا طوری سنگ تمام گذاشتند, که تمام فامیل هاج و واج ماندند..
به آرامی گفتم: همسرتان انتخاب خودتان بود, نبود؟!
مکثی کردند وگفتند: بود اما آنی که می خواستم نبود..‌!!
گفتم: می شود واضح تر بگویید؟!
گفتند: من پیش از ایشان دوست پسری داشتم که بمدت سه سال عاشق و دلباخته ی هم بودیم.

اما بخاطر اینکه بی کار بودند و اهل مواد مخدر پدرم حتی حاضر نشدند او به عنوان خواستگار وارد خانه مان شود..

هر روز تب عشق شدید و شدیدتر می شدو مقدمات فصل بیشتر و بیشتر..
اما به محض آنکه وصف این آقا را از دور شنیدند بی درنگ اجازه خواستگاری دادند…

و وقتی با مقاومت من روبرو شدند تهدید کردند که یا با کسی که من موافقم ازدواج می کنی و یا آنقدر کنج خانه می مانی تا گیسوانت به رنگ برف درآید..
ومن بشدت ازاین کارشان عصبانی شدم،، و قسم خوردم به هر قیمتی انتقامم را بگیرم..
به ایشان گفتم آن وقت گناه این بنده ی خدا چه بود این وسط؟!
گفتند: ایشان در این آتش خشم در ظاهر نقشی نداشتند، ولی آنقدر بشدت مهربان و خوب و متین بودند ,که مرا لحظه به لحظه عصبانی تر می کردند. چون مطمئن بودم با آنهمه آقایی و کمال و جمال دیگر دلیلی برای ترک شان نمی توانم بتراشم تا بتوانم به عشقم برسم…
  دیدن شان, لبخند ملیح شان, نگاه صمیمی و زلال شان همچون شعله ی آتش به خرمن جانم افتاده بودو همین موجب آزارم می شد.
گفتم واما حکایت آن روز  و روی پشت بام خانه چه بود؟!
گفتند: وقتی عاشقانه گفتند دوستت دارم, یک لحظه بیاد دوستت دارم های عشقم افتادم.آرزو کردم که ای کاش او بجای ایشان بود. در همین وقت بی اختیار اشکم سرازیر شد. ایشان هم به محض دیدن اشک هایم دست شان رابه سمتم دراز کردند که مرا در آغوش بگیرند،یک لحظه بیاد آغوش ناچشیده ی عشقم افتادم و با دیدن حلقه ازدواج در انگشتانمان به خود لرزیدم .

به خودکه آمدم , فهمیدم کار از کار گذشته ست و دیگر همه چیز تمام شده ..بغض گلویم را سخت می فشرد و بی اختیار می خواستم تمامیت خودم را برای همیشه تمام کنم..!!!…

با صدای بلند زدند زیرگریه و رو به همسرشان گفتند: لعنت به تو و تمام خوبی هایت..!!
لعنت به پدرم و تمامی قلدری هایش..
اگر آنقدر خوب نبودی همان روز  درست روی پشت بام خانه برای همیشه تمامش می کردم…

: درد قلم : (مجموعه خاطرات واقعی از روزهای کاری . به قلم لیلا محمدپور.مشاور خانواده , نویسنده و پژوهشگر آسیب های اجتماعی).

 

من آدم رویای تو نیستم

اشوان

من آدم رویای تو نیستم من فکر و ذکرم پرته این سازه
یکی مثه تو با چشه رنگی با یه روانی که نمیسازه

من آدمه رویای تو نیستم من با خودم درگیرم افسردم
من زخمیه راهن همه پاهام از بس تو هر راهی زمین خوردم

کنار من لبه ی پرتگاهی که آخرم سقوط میکنی
دیوونه زل نزن تویه چشمام چرا هر چی میگم سکوت میکنی

آره تصمیمم اینه تنهایی آرومم اشکاتو از صورتت پاک بکن خانومم
اینجا ته خطه دستامو ول کن برو دیگه نمیخوام تو رو

حالا تصمیمم اینه تنهایی آرومم اشکاتو از صورتت پاک بکن خانومم
اینجا ته خطه دستامو ول کن برو دیگه نمیخوام تو رو

نویسنده : 
تاریخ انتشار : شهریور ۱, ۱۳۹۸

دیدگاههای کاربران

دیدگاهتان را بنویسید...

  1. Avatar

    Normally I don’t learn article on blogs, however I would like to say that this write-up very compelled me to take a look at and do it! Your writing style has been amazed me. Thanks, quite nice post.

  2. Avatar

    There is noticeably a bundle to know about this. I assume you made certain nice points in features also.

تاراز