کلکسیون طراحی قالب وردپرس

باز این چه شورش است

قال علی بن الحسین علیه السلام:
تزهر أرض کربلا یوم القیامة کالکوکب الدری و تنادی أنا أرض الله المقدسة الطیبة المبارکة التی تضمنت سید الشهداء و سید شباب اهل الجنة.
امام سجاد علیه السلام فرمود: زمین کربلا، در روز رستاخیز، چون ستاره مرواریدی می درخشد و ندا در می دهد که من زمین مقدس خدایم، زمین پاک و مبارکی که پیشوای شهیدان و سالار جوانان بهشت را در بر گرفته است. ادب الطف، ج ۱، ص ۲۳۶، به نقل از کامل الزیارات، ص ۲۶۸

حسین ستاره ای است که چون خورشید در تاریخ تاریک بیداد بشریت می درخشد و عاشورا گنجینه‌ای از معارف است که در ابعاد مختلف ظهور یافته است؛ از ابعاد اندیشگی و معرفتی گرفته تا وجوه مختلف هنری. شعر نخستین هنری است که با تأثیرپذیری از این واقعه، مجال بروز یافت و توانست مصیبت اهل بیت (ع) را با واژگانی ساده، اما با محتوایی پرمغز به مخاطب و مستمع منتقل کند.

ترجیع بند محتشم خیلی مشهور از نظر عزاداری اهمیت یافته است. شعر کاشانی با ماتم حسین عجین شده و غبار زمان بر او نمیشیند . و هر وقت بخوانی محرم برایت تازه می شود.
موضوع عزاداری ها در ضمن هدف امام حسین را خواه ناخواه بیان میکند.
هدف امام حسین چه بود؟! بطوریکه که صریحا بیان کرده اند امر به معروف و نهی از منکر بوده است.
امربه معروف غالبا با توجه به احکام توجیه می شود مثلا امر به نماز و روزه و نهی از ترک آنها وفروع دیگر ولی آن ها که فاجعه کربلا را به وجود آوردند اهل نماز بودند واحکام  دیگر را رعایت می کردند پس این امر به معروف امام حسین متوجه چیست؟! مسلما به کلیات و اصول برمیگردد که شاید کمتر مورد توجه است.
معرفت به دین (اول الدین معرفته) وعدالت (لیقوم الناس بالقسط) از کلیات دین است که قیام امام حسین پیام آور آنست و امر به معروف اینجا مصداق پیدا می کند.
اینکه تفاوت شخصیت امام حسین (ع) ویزید شناخته شود ویزید لایق خلافت رهبری شناخته نشود معرفت به دین است
واینکه قتل امام و یارانش محکوم شود به عدالت برمیگردد.
پیروی از حق و بیزاری از باطل مربوط  به امر به معروف ونهی از منکر مورد نظراست.

بنابراین هرکس معرفتی داشته باشد و عدالت را دو ست بدارد وهرکس پیرو حق واز باطل بیزار باشد قیام حسین برایش نقطه عطف میشود.
ولذا علت عزاداری ها و ماندگاری وجریان شدن وسر مشق شدنش به کلیات ارتباط  دارد.
وبرای همین در همه ادیان نهضت امام حسین هوادارانی دارد.
و درست است که سنت های عزاداری اغلب از کلیات دور می افتند ویا روی جزئیات واقعه تکیه می کنند ولی مهم همان مبنای اصولی آنهاست وممکن است هرزمان وهرجا از میان افکار سنتی بیرون بیاید وظاهر گردد.

خلاصه ماجرا آنکه این ۱۲ گانه، یکی از فنی ترین و بهترین عاشورانه فارسی است به ویژه این که در این واویلای مراثی در جهان بهم آمده مدرن، مرزهای ترانه را نیز در نوردیده است.

در این نوشتار به بخشی از سروده‌های ماندگار و معروفی که سال‌های متمادی دل عاشقان امام حسین (ع) را با خود همراه کرده است، اشاره می‌شود.

 

باز اين چه شورش است که در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين

بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تيره باز دميد از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گويا طلوع ميکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامي ذرات عالم است

گرخوانمش قيامت دنيا بعيد نيست

اين رستخيز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جاي ملال نيست

سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

جن و ملک بر آدميان نوحه مي کنند

گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

خورشيد آسمان و زمين، نور مشرقين

پرورده ي کنار رسول خدا، حسين

کشتي شکست خورده ي طوفان کربلا

در خاک و خون طپيده ميدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار مي گريست

خون مي گذشت از سر ايوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابيبه غير اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضايقه کردندکوفيان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند ديو و دد همه سيراب و مي مکند

خاتم ز قحط آب سليمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عيوق مي­رسد

فرياد العطش ز بيابان کربلا

آه از دمي که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خيمه ي سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غيرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدي

وين خرگه بلند ستون  بيستون شدي

کاش آن زمان در آمدي از کوه تا به کوه

سيل سيه که روي زمين قيرگون شدي

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بيت

يک شعله ي برق خرمن گردون دون شدي

کاش آن زمان که اين حرکت کرد آسمان

سيماب وار گوي زمين بي سکون شدي

کاش آن زمان که پيکر او شد درون خاک

جان جهانيان همه از تن برون شدي

کاش آن زمانکه کشتي آل نبي شکست

عالم تمام غرقه درياي خون شدي

آن انتقام گر نفتادي به روزحشر

با اين عمل معامله ي دهر چون شدي

آل نبي چو دست تظلم  بر آورند

ارکان عرش را به تلاطم در آورند

بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ي انبيا زدند

نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد

زان ضربتي که بر سر شيرخدا زدند

آن در که جبرئيل امين بود خادمش

اهل ستم به پهلوي خيرالنسا زدند

بس آتشي ز اخگر الماس ريزه ها

افروختند و در حسن مجتبي زدند

وآنگه سرادقي که ملک مجرمش نبود

کندند از مدينه و در کربلا زدند

وز تيشه ي ستيزه درآن دشت کوفيان

بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتي کزان جگر مصطفي دريد

بر حلق تشنه ي خلف مرتضي زدند

اهل حرم دريده گريبان، گشوده مو

فرياد بر در ِ  حرم کبريا زدند

روح الامين نهاده به زانو سر حجاب

تاريک شد ز ديدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ي او بر زمين رسيد

جوش از زمين به ذروه عرش برين رسيد

نزديک شد که خانه ي ايمان شود خراب

از بس شکست ها که به ارکان دين رسيد

نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد

باد آن غبار چون به مزار نبي رساند

گرد از مدينه بر فلک هفتمين رسيد

يکباره جامه در خم گردون به نيل زد

چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبيا به حضرت روح الامين رسيد

کرد اين خيال وهم غلط کار کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرين رسيد

هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال

او در دلست و هيچ دلي نيست بي ملال

ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند

يک باره بر جريده ي رحمت قلم زنند

ترسم کزين گناه شفيعان روز حشر

دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آيد ز آستين

چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند

آه از دمي که باکفن خون چکان ز خاک

آل علي چو شعله ي آتش علم زنند

فرياد از آن زمان که جوانان اهل بيت

گلگون کفن به عرصه ي محشر قدم زنند

جمعي که زد به هم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان کنند سري را که جبرئيل

شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

روزي که شد به نيزه سر آن بزرگوار

خورشيد سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجي به جنبش آمد و برخاست کوه

ابري به بارش آمد وبگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتي فتاد از حرکت چرخ بي‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پير

افتاد در گمان که قيامت شدآشکار

آن خيمه‌اي که گيسوي حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعي که پاس محملشان داشت جبرئيل

گشتند بي‌عماري محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبي

روح‌الامين ز روح نبي گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خيل الم رو به شام کرد

نوعي که عقل گفت قيامت قيام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گريه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهويي از دشت پا کشيد

هرجا که بود طايري از آشيان فتاد

شد وحشتي که شور قيامت به باد رفت

چون چشم اهل بيت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم هاي کاري تيغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان

بر پيکر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره ي هذا حسين زود

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدينه کرد که يا ايها الرسول

اين کشته ي فتاده به هامون حسين توست

وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

اين نخل تر کز آتش جانسوز تشنگي

دود از زمين رسانده به گردون حسين توست

اين ماهي فتاده به درياي خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست

اين غرقه محيط شهادت که روي دشت

از موج خون او شده گلگون حسين توست

اين خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمين شده جيحون حسين توست

اين شاه کم سپاه که باخيل اشگ و آه

خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست

اين قالب طپان که چنين مانده بر زمين

شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

چون روي در بقيع به زهرا خطاب کرد

وحش زمين و مرغ هوا را کباب کرد

کاي مونس شکسته دلان حال ماببين

ما را غريب و بي کس و بي آشنا ببين

اولاد خويش را که شفيعان محشرند

در ورطه ي عقوبت اهل جفا ببين

در خلد بر حجاب دو کون آستين فشان

واندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين

ني ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغيان سيل فتنه و موج بلاببين

تن هاي کشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهاي سروران همه بر نيزه هاببين

آن سر که بود بر سر دوش نبي مدام

يک نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه ي کربلا ببين

يا بضعةالرسول ز ابن زياد داد

کو خاک اهل بيت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد

بنياد صبر و خانه ي طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازين حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهي دريا کباب شد

خاموش محتشم که ازين شعر خون چکان

در ديده ي اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازين نظم گريه خيز

روي زمين به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گريست

دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

از آه سرد ماتميان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسين

جبريل را ز روي پيامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطايي چنين نکرد

بر هيچ آفريده جفايي چنين نکرد

اي چرخ غافلي که چه بيداد کرده اي

وز کين چه ها درين ستم آباد کرده اي

بر طعنت اين بس است که با عترت رسول

بيداد کرده خصم و تو امداد کرده اي

اي زاده زياد نکرده است هيچگه

نمرود اين عمل که تو شداد کرده اي

کام يزيد داده اي از کشتن حسين

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده اي

بهر خسي که بار درخت شقاوتست

درباغ دين چه با گل و شمشاد کرده اي

با دشمنان دين نتوان کرد آن چه تو

با مصطفي و حيدر و اولاد کرده اي

حلقي که سوده لعل لب خود نبي بر آن

آزرده اش به خنجر بيداد کرده اي

ترسم تو را دمي که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشردرآورند

محتشم کاشانی

معنی و تفسیر برخی از ابیات

قالب شعر : ترکیب‌بند

ترکیب‌بند مجموعهٔ چند غزل یا قصیده بر یک وزن که هر کدام قافیهٔ مخصوص به خود را دارد و بیتهای متفاوتی در بین هر غزل، عامل اتصال غزل‌ها با یکدیگر است. تفاوت اساسی ترکیب‌بند و ترجیع‌بند در این است که در ترجیع‌بند، بیت ترجیع همهٔ قسمت‌ها یکسان است، ولی در ترکیب‌بند، بیت ترکیب متفاوت و قافیه‌ای هر بار به‌گونه‌ای دیگر دارد. معروف‌ترین ترکیب‌بندهای فارسی از محتشم کاشانی (واقعهٔ کربلا) و جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی (در نعت پیامبر اسلام) و وحشی بافقی (شرح پریشانی) است. موضوع ترکیب‌بند مواردی ازقبیل مدح، وصف، رثا، عشق، و عرفان را دربر می‌گیرد

بیت ۱)

نوحه : زاری ، ناله  / خلق : مردم / شورش : غوغا ، آشوب

نوحه ، عزا و ماتم : آرایه تناسب ( مراعات نظیر )

معنی : دوباره این چه غوغایی است که در میان مردم جهان است    باز این چه زاری و چه عزا و چه مصیبتی است ؟

بیت ۲)

رستخیز : رستاخیز ، برخاستن مردگان

رستخیز عظیم : استعاره از آمدن ماه محرم

نفخ : دمیدن با دهان ، دم

صور : شاخ و  جز آن که در آن دمند تا آواز بر آید ، بوق  / صور اسرافیل : شیپور اسرافیل که در روز قیامت ، وی در آن دمد و مردگان زنده شوند

 رستاخیز و نفخ صور : تناسب ( مراعات نظیر )

عرش : تخت پادشاه ، سریر ، خیمه ، سایبان ، منظور  از عرش بالاترین طبقه آسمان است

 اعظم : بزرگ تر ، بزرگوارتر

معنی : باز این چه رستاخیز بزرگی است که بدون دمیدن اسرافیل در صور از زمین تا بالاترین طبقه آسمان برپا شده است

بیت ۳)

آفتاب ، مغرب ، طلوع : تناسب ( مراعات نظیر )

طلوع کردن آفتاب از مغرب : کنایه از  روی دادن اتفاق بسیار عجیب

آشوب در ذرات عالم : اشاره به عزاداری تمامی عالم برای امام حسین (ع)  است

معنی : گویا خورشید از مغرب طلوع می کند که چنین غوغایی در تمامی ذرات عالم  وجود دارد

 بیت ۴)

عام : همه گیر

 بیت آرایه تشبیه دارد ( محرم : مشبه ، قیامت دنیا  و رستخیز عام : مشبه به  )

معنی : اگر این رستاخیز همه گیر را که محرم نام دارد قیامت دنیا بنامم  دور از حقیقت نیست

بیت ۵)

بارگاه : خیمه پادشاهی ، دربار و کاخ شاهان ، جایی که شاهان مردان را به حضور پذیرند ،

بارگاه قدس : اضافه استعاری / سراپرده جلال و شکوه الهی

ملال : اندوه ، غم ، پژمردگی ، افسردگی

زانوی غم : اضافه اقترانی ( سر را به نشانه غم بر زانو نهاده اند )

سر بر زانو نهادن : کنایه از غمگین بودن

معنی : در عالم فرشتگان که جای غم و اندوه نیست همه فرشته ها غمگین و ناراحت هستند

بیت ۶)

ملک : فرشته ای که نزدیک به آستان حضرت حق است ، جبرائیل ، اسرافیل ، میکائیل ، عزرائیل

اشرف اولاد آدم : کنایه از امام حسین (ع)

معنی : جن و فرشته بر انسان ها ناله و زاری می کنند گویا عزای شریف ترین فرزند آدم است 

بیت ۷)

بیت آرایه تشبیه دارد ( امام حسین : مشبه  ، خورشید آسمان و زمین و نور مشرقین : مشبه به  )

مشرقین : مشرق و مغرب  دلیل نامیدن مشرق و مغرب با عنوان مشرقین آن است که : غلبه و چیرگی یک کلمه بر دیگری است . وقتی دو چیز متضاد با هم بیایند و یکی بر دیگری برتری داده شود آن را مثنی می کنند و به جای هردو به کار می برند. مشرق چون محل طلوع خورشید است بر مغرب ترجیح داده شده است و بعد آن را مثنی کرده اند . درباره شمس و قمر هم همین گونه است چون در عربی قمر مذکر و خورشید مونث است ، قمرین به معنی ماه و خورشید  به کار رفته است

معنی : عزای امام حسین ، خورشید آسمان و زمین و نور مشرق و مغرب است  همان کسی که پرورش یافته آغوش پیامبر خدا (ص) است

شرح و تفسیر

«باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است…»

سال‌ها از سرودن این شعر می‌گذرد. همه محرم را با شعر محتشم آغاز می‌کنند و بسیاری اذعان دارند که هر چند شعر عاشورایی از کسایی آغاز شده، گذری در دفتر مثنوی مولانا داشته و بعد از صفویه به ویژه در سال‌های پس از انقلاب رشد چشم‌گیری از حیث کمیت و کیفیت داشته، اما ترکیب‌بند محتشم حکایت دیگری دارد؛ حکایتی که ماندگاری این شعر را رقم زد و بر دل‌های عاشقان اباعبدالله (ع) خوش نشست.

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی بزاز ساده‌ای در بازار کاشان بود که به واسطه اشعار نابش ملقب به شمس الشعرای کاشان شد. او در آغاز سده ده هجری و هم‌دوره با پادشاهی شاه طهماسب صفوی در کاشان زاده شد، بیشتر دوران‌زندگی خود را در این شهر گذراند و در همین شهر هم در ربیع الاول سال ۹۹۶ هجری درگذشت.

محتشم همانند بسیاری دیگر از هم‌عصران و گذشتگان خود ابتدا یک شاعر درباری بود؛ شاعری که برای صله و قرب به درگاه شاه صفوی زبان به مدح می‌گشود. کم‌کم به واسطه فضای حاکم بر دربار صفوی و تشویق‌های شاه طهماسب به مدح اهل بیت (ع) منجر شد تا محتشم نیز قطعاتی در رثای ائمه (ع) بسراید، اما در این میان ترکیب‌بند او با مطلع فوق به سبب آمیخته شدن عرفان و عاطفه با کلام استوار او را به یک شاعر موفق در عرصه شعر آیینی و مرثیه‌سرایی مبدل کرد.

حکایت چگونگی سرودن این ترکیب‌بند نیز خواندنی است. در مقدمه دیوان محتشم نقل شده است «موقعی که محتشم در سوگ برادر نوحه گری می‌کرد، شبی در عالم رؤیا، امیر المؤمنین (ع) را دید که به او می‌فرماید: چرا برای فرزندم حسین (ع) مرثیه نمی‌گویی؟ گفت: یا علی از کدام مصیبت او شروع کنم؟ امیرالمؤمنین (ع) فرمود: بگو، «باز این چه شورش است که در خلق عالم است».

محتشم از خواب بیدار شده و بقیه را می‌گوید تا می‌رسد به مصراع اول بیت چهلم. «هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال» و در مصرع بعد باز متحیر بود که چه بگوید که شایسته مقام ربوبی باشد، ولی باز مدد به او رسید و در خواب حضرت، ولی عصر (عج) را می‌بیند که به او می‌فرماید، بگو: «او در دل است و هیچ دلی نیست بی‌ملال»؛ و بدین ترتیب بیت چهلم تکمیل می‌شود و ادامه می‌یابد.»

کلام استوار، اندیشه عمیق در کنار عاطفه‌ای سرشار از جمله ویژگی‌های ترکیب‌بند محتشم است. هر جا سخن به اندیشه نزدیک می‌شود، از عاطفه کمتر سراغی می‌توان در آن یافت و هر جا عاطفه صبغه بیشتری داشته باشد، اندیشه مجال کمتری می‌یابد، اما در ترکیب‌بند محتشم تمامی این مؤلفه‌ها در کنار یکدیگر قرار گرفته است که در نهایت هر بند را خواندنی‌تر از بند‌های دیگر می‌کند. با خواندن هر بند گمان این است که این بند بهترین بند این شعر است، اما هر چه پیش‌تر می‌رویم، اشعار قوی‌تر و زیباتر ظاهر می‌شود.

هر چند بعد از محتشم شاعران بسیاری، چون وصال شیرازی، نیر تبریزی، مشفق کاشانی و دیگران به صورت مستقیم و غیرمستقیم از او الهام گرفتند، اما این شعر او است هر ساله همراه با عزای امام حسین (ع) بر سر در خانه‌ها و تکایا نقش می‌بندد. شاید این بهترین صله‌ای باشد که محتشم از خاندان اهل بیت (ع) گرفته است.

***

 


او می‌دوید و من می‌دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل

از نمونه اشعاری که سال‌هاست در هیئات خوانده می‌شود، اما اکثر شنوندگان شاعر آن را نمی‌شناسند، مرثیه‌ای است از میرزا عبدالجواد جودی خراسانی. عبدالجواد جودی خراسانی شاعر و مرثیه‌سرای عهد ناصری است که در شعر به «جودی» تخلص می‌کرد و به اعتبار اینکه در دوران او، «میرزا» لقب عمومی شاعران بوده، میرزای جودی هم خوانده شده است. از زندگی وی اطلاع چندانی در دست نیست. همین قدر از او نوشته‌اند که از مردم عنبران (روستایی در سه کیلومتری طرقبه مشهد) بوده، در جوانی به مشهد رفته و دکان قنادی باز کرده و از همین طریق معیشت خود را تأمین می‌کرده است.

قنادی و خانه جودی محل آمدوشد مرثیه‌خوانانی بود که برای شنیدن سروده‌های او جمع می‌شدند و از او تقاضا می‌کردند تا سروده‌های تازه‌اش را در اختیار آنان بگذارد. نقل کرده‌اند که او علاقه بسیاری به خاندان عصمت و طهارت (ع) داشت، در حین خواندن مرثیه می‌گریست و مستمعان را نیز به گریستن دعوت می‌کرد. مرثیه‌هایش در خراسان شهره بود و در جلسات اهل بیت (ع) هیجان خاصی به پا می‌کرد. هرچند جودی در مرثیه‌سرایی شهره بود و مورد اقبال عموم مردم، اما خواص و فضلا به شعر او تمایلی نداشتند و می‌گفتند که شهرت مرثیه‌سرایی جودی، مقام ادبی او را تحت‌الشعاع قرار داده است، اما غافل از اینکه آنچه جودی را ماندگار و عاقبتش را ختم به هیئات و ذکر امام حسین (ع) کرد، همین اشک‌هایی بود که از مرثیه‌هایش جاری می‌شد.

از او دیوانی در حدود سه هزار بیت به دست ما رسیده که در بخشی از آن با عنوان «از مدینه تا مدینه» وقایع قیام سیدالشهدا (ع) با زبان شعر لحظه به لحظه به تصویر کشیده شده است. این بخش هر چند از منظر استنادات تاریخی، به زعم کارشناسان، ارزش چندانی ندارد، اما قدرت شاعر در توصیف کربلا را به مخاطب نشان می‌دهد؛ روایتی شعرگونه از تأثرآورترین صحنه‌های این قیام خونین. از این میان، مرثیه‌ای سوزناک که عموماً در پایان مراسم عزاداری امام حسین (ع) در هیئات خوانده می‌شود، در افواه و ضمایر مردم ثبت شده است:

آن دم بریدم از زندگی دل
که آمد به مسلخ شمر سیه دل

او می‌دوید و من می‌دویدم
او سوی مقتل من سوی قاتل

او می‌نشست و من می‌نشستم
او روی سینه من در مقابل

او می‌کشید و من می‌کشیدم
او از کمر تیغ من آه باطل

او می‌برید و من می‌بریدم
او از حسین سر من غیر از او دل

دیوان جودی، نخستین بار در ۱۲۹۹ به امر ناصرالدین‌شاه و به‌همت میرزاسعیدخان مؤتمن‌الملک در چاپخانه سنگی آستان قدس، به خط میرزاشفیع اعتمادالتولیه چاپ شد.

***

 


مکن‌ای صبح طلوع…

شاید کمتر کسی بداند که دودمه معروف «مکن‌ای صبح طلوع» از خباز ساده، اما اهل‌دلی است که همه فرزند او را به تقوا می‌شناسند.
کربلائی محمود بهجت، پدر آیت‌الله العظمی بهجت، شاعری گمنام بود که به شغل خبازی اشتغال داشت، اما عشق به خاندان عصمت و طهارت (ع) در حد اعلی در جان وی فوران داشته است. کربلائی محمود با اخلاص، پاکی و صداقت خود، در مصیبت سیدالشهداء (ع)، آن‌چنان غرق در ماتم و عزا می‌شد و این داغ را با جان و دل درک می‌کرد که گویی عاشورا و وقایع آن برایش تجلی عینی یافته و شرح ماوقع را شخصاً درک کرده است و ناخودآگاه از فرط غم، تصمیم به دگرگون نمودن اوضاع طبیعی زمان می‌گیرد؛ به صبح دستوری می‌دهد تا برنیاید تا این مصیبت دردناک رقم نخورد و در ادامه نیز با همان سبک و سیاق به آفتاب و چرخ، امر می‌کند که تا سر نزند و نجنبد تا حضرت فاطمه زهرا (س)، خونین‌جگر نشود:

«امشبی را شه دین در حرمش مهمان است/ مکن‌ای صبح طلوع
عصر فردا بدنش زیر سُم اسبان است/ مکن‌ای صبح طلوع…»

این بند از اشعار مرحوم کربلائی محمود بهجت، از مدت‌ها قبل به‌عنوان یکی از بهترین اشعار حماسی و عاشورایی در حلقه عزاداران امام حسین (ع)، زینت‌بخش مجالس سینه‌زنی است و به‌عنوان شعر آیینی ماندگار است. محتوای برگرفته از آیات قرآن کریم، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه بر غنای این سزوده افزوده است.
علاوه بر اشعاری که به آن اشاره شد، عاشورا الهام‌بخش آثار ماندگار بسیاری شده که مجال بررسی هریک از این منابع در این مجال ممکن نیست. آثاری مانند «گنجینه الاسرار» عمان سامانی، ترکیب‌بند نیر تبریزی و ….

 

نقل یک حکایت جالب: 

مقبل کاشانی شاعری بوده که خیلی آرزوی زیارت امام حسین علیه السلام رو داشته اما از نظر مالی در مضیقه بوده . هر وقت سایر افراد کربلا میرفتن اشک حسرت میریخته وآرزوی زیارت ارباب بی کفنش رو داشته .
یک روز یکی از دوستان خرج سفرش رو تقبل میکنه و از کاشان راه میفتن به سمت کربلا .
در راه و نزدیکی های گلپایگان دزدان قافله رو تاراج میکنن .یک عده از افراد بر میگردن کاشان .
یک عده هم میرن سمت گلپایگان و از اونجا با توجه به اعتباری که داشتند و یا از فامیلاشون پول قرض میکنن و سفر رو ادامه میدن .
اما مقبل در گلپایگان نه آشنایی داشت و نه اعتباری . از یک طرف هم دوست نداشت دیگه راهی رو که اومده برگرده . دلش هوای امام حسین علیه السلام رو داشت …
با خودش می گفت یک قدم نزدیکتر به امام حسین علیه السلام هم یک قدمه .
همینجا میمونم کار میکنم تا خرج ادامه سفرم جور بشه ….
چند وقتی تو گلپایگان موند تا محرم از راه رسید .
مثل همه شیعیان در مجالس عزاداری شب و روز محرم شرکت میکرد تا اینکه شب عاشورا شد ، اشعاری رو که سروده بود در شب عاشورا خوند و غوغا کرد ….
همون شب پس از اتمام مجلس و در عالم رویا خواب دید مشرف شده به کربلا و وارد صحن شد . خواست بره طرف ضریح که از ورودش جلوگیری کردن .
مقبل میگه :با خودم گفتم خدایا نباید در رابطه با دخول به حرم کسی دیگری را مانع شوند .
یکی گفت درست میگویی مقبل اما الان فاطمه زهرا (س) و خدیجه کبری(س) و آسیه و هاجر و ساره با عده ای از حوریان در حرم مشغول زیارتند چون تو نامحرمی اجازه ورود نخواهی داشت .
پرسیدم توکیستی ؟ گفت : من از فرشتگان حافّین هستم ، حالا برای اینکه ناراحت نشوی بیا تا تو را به قسمتهای دیگر حرم هدایت کنم . در سمت غربی صحن مطهر مجلسی با شکوه بود . از وی راجع به حاضرین در مجلس سوال کردم . گفت : پیامبرانند از آدم تا خاتم که همه برای زیارت قبر سید الشهدا (ع)آمده اند
مقبل میگه : حضرت رسول صلی الله علیه و آله را دیدم که فرمود بروید به محتشم بگویید بیاید
ناگاه دیدم محتشم با همان قیافه ، قدی کوتاه و چهره ای نورانی و عمامه ای ژولیده وارد شد
حضرت به منبری که در آنجا بود اشاره فرمودند که ای محتشم برو بالا و هر چه بالا میرفت
حضرت میفرمود برو بالاتر تا پله نهم رسید ایستاد ومنتظر دستور پیامبر بود .
حضرت فرمود ای محتشم امشب شب عاشوراست ، از آن اشعار جانسوزت بخوان
و محتشم شروع کرد به خواندن اشعارش:
کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست
خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
– اینجا بود که صدای گریه و ناله از پیامبران بلند شد … حضرت رسول صلی الله علیه و آله گریه کنان می فرمود :ای پدران من ای عزیزان ببینید با فرزندم حسین چه کرده اند ، آب فراتی که همه حیوانات از آن مینوشند بر فرزندم حرام کردند . سپس اشاره کرد که محتشم باز هم بخوان .
محتشم ادامه داد:
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
– در این لحظه گریه آنقدر زیاد شد که گویی صدای گریه به عرش میرسید. محتشم خواست تا پایین بیاید حضرت فرمود باز هم بخوان زیرا هنوز دلها از گریه خالی نشده .
محتشم اطاعت امر کرد و در حالیکه عمامه اش را از سر برداشت و فریاد کنان صدا زد یا رسول الله:
این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
– با رسیدن محتشم به این قسمت از اشعارش رسول الله غش کرد و انبیا همه بر سر میزدند و گریه میکرند .و ملکی این شعر محتشم را میخواند:
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد
خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
 محتشم لب فرو بست و از منبر پایین آمد . پس از ساعتی که مجلس به حالت عادی بازگشت پیامبر (ص)عبای خود را بر دوش محتشم انداخت
مقبل میگوید : من هم شاعر اهل بیت بودم و دوست داشتم پیامبر به من هم بگوید تو هم اشعارت را بخوان . هر چه انتظار کشیدم نفرمود .
مایوسانه از حرم خارج شدم که دیدم حوری مرا صدا میزند ای مقبل ، فاطمه زهرا سلام الله علیها به نزد پدر آمد و فرمود به مقبل هم بگویید تا اشعارش را بخواند . مقبل گوید رفتم روی منبر پله اول ولی دیگر پیامبر(ص) به من نفرمود برو بالاتر فهمیدم . مقام محتشم از من خیلی بالاتر است . شروع کردم به خواندن اشعارم:
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سید الشهداء بر جدال طاقت داشت
هوا زجور مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب واژه گون گردید
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم، عرش بر زمین افتاد
تا این اشعار را خواندم حوریه ای آمد و گفت مقبل دیگر نخوان که زهرا سلام الله علیها
غش کرد . مقبل گوید : از منبر فرود آمدم و پیامبر (ص) به عنوان صله چیزی به من عطا نفرمود .
ناگهان امام حسین علیه السلام را درهمان حالت رویا دیدم که ازآن حلقوم بریده صدا زد :
ای مقبل من خودم خلعت تو را خواهم داد . مقبل گوید در این حال از خواب بیدار شدم . فردای آن روز قافله ای به قصد زیارت کربلا حرکت کرد و مرا همراه خود بردند .

 

حاج یونس حبیبی

نوحه یا ابا عبدالله الحسین

 

نویسنده : 
تاریخ انتشار : مرداد ۱۷, ۱۴۰۰

دیدگاههای کاربران

دیدگاهتان را بنویسید...

تاراز