دسته: داستان

0

گرداب

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه...

0

از کودکان بیاموزیم

از کودکان بیاموزیم.. وقتی که دید ماهی کوچولوی هفت سین خونه شون، آروم توی تنگ بلور خوابیده و دیگه حرکتی نمی کنه، لباشو جمع کردو به حالت بغض، رو به مامانش کردو گفت: مامان...

0

ابرام خان

 “ابرام خان“ نشر آداش منتشر کرد.. رقص قلمی تازه از مهربانوی آب و آیینه نشان سرکار خانم “لیلا عبدی”   …می‌دونی چیه ابرام خان؟ خدا واست نخواد.. از این بد، بدترم هست. وقتی داغی...

0

اگه دوسم داری….

  اول صبحی وارد محل کارم که شدم صدای های و هوی چنان بلند بود که تا ته راهرو به گوش می رسید: مشتاقانه قدمهامو بلندتر کردم تا ببینم چه خبرشده؟ وارد دفترم که...

0

دزد عقاید…

چون دوست دشمنی کرد دیگر چه میتوان گفت؟!! با یار ناجوانمرد دیگر چه میتوان گفت؟!!!     گویند خدا به موسی گفت: قحطی خواهد آمد!…به قومت بگو آماده شوند. موسی به قومش گفت و...