خشوع زمینۀ اصلی پیدایش عرفان اسلامی

خشوع زمینۀ اصلی پیدایش عرفان اسلامی

 

مفهوم خشوع

در زبان فارسی، معادل که ترجمه ­ای رسا برای واژه «خشوع» باشد و کاملاً مفهوم آن را بیان کند کمتر یافت می­شود. شاید بهترین معادلی که برای این کلمه بتوانیم پیشنهاد کنیم، تعبیر «فرو شکستن» باشد. بررسی موارد کاربرد این واژه در قرآن، می­تواند به بهتر روشن مفهوم آن کمک کند.

از جمله مواردی که قرآن این مفهوم را درباره آن به کار برده است، در مورد «صدا»
می­باشد. قرآن کریم در بیان اوصاف و احوال روز قیامت می­فرماید: «و خَشَعَتِ الأصواتُ لِلرَّحمنِ فَلا تَسمَعُ إِلاّ هَمساً»؛ روز قیامت، هیبت و عظمت خدای متعال آن چنان ظهور می­کند که صداها فرو می­شکند و از این رو سخنی جز به آهستگی و آرامی شنیده نمی­شود (طه (۲۰)، ۱۰۸). در آن روز هر کس چیزی می­گوید، ولی چون حضور خداوند بر فضا سایه افکنده است، از فرط عظمت وجود پرودگار، کسی توانایی بلند صحبت کردن ندارد؛ فَلا تَسمَعُ إِلاّ هَمساً؛ کسی را یارای آن نیست که بلند صحبت کند. قرآن کریم این شکسته شدن صدا – یعنی این که کسی صدایش درست از حنجره در نمی­آید و نمی­تواند محکم سخن بگوید – را به «خشوع اصوات» تعبیر کرده است.

از دیگر مواردی که قرآن کریم تعبیر خشوع را در مورد آن به کار برده، «خشوع وجوه» است؛ می­فرماید: «وُجُوهٌ یَومَئِذ خاشِعَۀ»؛ در روز قیامت، برخی چهره­ ها در حالت خشوع است (غاشیه (۸۸)، ۲). ظاهراً مصداق این آیه شریفه، صورت­ها و وجوه کافران و گنه­کاران است. کافران و گنه­کاران در روز قیامت چهره­ هایشان درهم فرو شکسته است.

اگر بخواهیم مفهوم خشوع را دریابیم و این حالت را تصور کنیم، ابتدا باید توجه کنیم که خشوع، حالتی تصنّعی و ساختگی نیست. ممکن است انسان بتواند در ظاهر، چهره و حالت بدن خود یا صدایش را به صورتی در بیاورد که فروشکستگی در آن ظاهر باشد، ولی این خشوع واقعی نیست، بلکه ادای خشوع را درآوردن است! خشوع حقیقی از دل سرچشمه می­گیرد. ابتدا باید دل بشکند و سپس آن شکستگی به اعضای ظاهری و حرکات ما سرایت کند؛ هم­چنان که قرآن کریم می­فرماید: «ألَم یَأنِ لِلّذِینَ آمَنُوا أن تَخشَعَ قُلُوبُهُم لِذِکرِاللهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الحَقِّ»؛ آیا برای کسانی که ایمان آورده ­اند هنگام آن نرسیده که دل­هایشان به یاد خدا و آن حقیقتی که نازل شده است نرم ]فروشکسته[ گردد؟ (حدید (۵۷)، ۱۶). آیا هنگام آن نرسیده که مؤمنان، از یاد خدا دلشان بشکند؟

 

 خشوع، نفی انانیّت

اما «شکستن دل» چگونه و به چه معنا است؟ آیا دل ما چیزی مادی است که بشکند؟! و اگر دل بشکند چه می­ شود؟ در عربی، از شکستن دل، با «انکسارالقلب» تعبیر می­شود. این حالت زمانی اتفاق می­افتد که انسان گرفتاری و نیازی حادّ و سخت داشته باشد و دستش از همه جا کوتاه و امیدش از همه کس قطع شده باشد. این جا است که دل انسان می­شکند.  اما این حالت، خشوع نیست و خشوع، امری فراتر از این است. خشوع در جایی است که «انانیّت» و «منیّت» انسان درهم فرو بشکند.

همه ما برای خود شخصیت و هویت مستقل، و به تعبیر، «انانیّت» و «منیّت» قایل هستیم. از دیدگاه مباحث اخلاقی و معارف اسلامی، بزرگ­ترین اشکال و نقص ما نیز همین مسأله است! این اشکال آن جا به اوج خود می­رسد که ما در مقابل خدای متعال احساس «انانیّت» کنیم. وجود این حالت در انسان نسبت به انسان­های دیگر نیز زشت است، اما نه آن چنان که موجب سقوط بیش از حد انسان و بی­ ارزش شدن کارهایش شود. «انانیّت» در مقابل خداوند یعنی این حالت که: «خدایا تو یکی، من هم یکی!» این حال، زمینه و سرمنشأ گمراهی­ ها، انحراف­ها و فسادهای انسان می­شود. همین حالت است که اگر ادامه پیدا کند و اوج بگیرد بدان جا می­رسد که انسان ندای «انا ربکم الاعلی» (نازعات (۷۹)، ۲۴) سر می­دهد! فرعون که این سخن را می­گفت، نمود «انانیّت» و «منیّت» او بود.

اصولاً هر نوع گناهی، در مرتبه ­ای از «انانیّت» ریشه دارد، و مضمون آیه شریفه قرآن نیز همین است: «أفَرَأیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهُه هَواهُ»؛ آیا دیدی آن کس را که هوای نفسش را معبود خویش قرار داد؟ (جاثیه (۴۵)، ۲۳). وقتی انسان هوای نفسش را خدای خویش قرار دهد، قوای ادراکی او نیز درست کار نمی­کند و منحرف می­گردد. در این حالت چشم و گوش انسان بسته و دلش کور می­شود. خداوند نیز چنین افرادی را گمراه می­کند و آنان راهی برای هدایت نخواهند داشت: «أفَرَأیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهُه هَواهُ وَ أضَلَّهُ اللهُ عَلی عِلم وَ خَتَمَ عَلَیَ سَمعِهِ وَ قَلبِهِ وَ جَعَلَ عَلَی بَصَرِهِ غِشاوَۀً فَمَن یَهدِیه مِن بَعدِ اللهِ أفَلا تَذَکَّرونَ»؛ پس آیا دیدی کسی را که هوس خویش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانیده و بر گوش او و دلش مُهر زده و بر دیده­ اش پرده نهاده است؟ آیا پس از خدا چه کسی او را هدایت خواهد کرد؟ آیا پند نمی­ گیرید؟ (جاثیه (۴۵)، ۲۳). این آیه شریفه به خوبی بیانگر آن است که ریشه همه کوردلی­ ها و انحرافات از حق و حقیقت این است که کسی خودش را و هوی و هوسش را به جای خدا بنشاند. هنگامی که انسان انگیزه و محرک کارهایش را خواهش نفس قرار داد دیگر خدا را نمی­بیند؛ هر چه می­بیند «خود» و «هوس خود» است. وقتی به کسی می­گویند: «چرا این کار را می­کنی؟» و او پاسخ می­دهد: «چون دلم می­خواهد»، این همان «مَنِ اتَّخَذَ اِلهُه هَواه» و «انانیّت» است. مگر ما در مقابل خدا از خود چیزی و وجودی داریم؟! اگر واقعاً و حقیقتاً به خدا ایمان و اعتقاد داشته باشیم، می ­دانیم که همه هستی از آنِ او است و ما از خود هیچ نداریم و «بنده»ای بیش نیستیم. «بنده» مالک هیچ چیز نیست و از او جز «بندگی» نشاید! اگر کسی حقیقتاً «خدا» را شناخته باشد و به «خدا» ایمان آورده باشد، در هر کاری به دنبال این است که خدا از او چه خواست؛ همان را انجام می­دهد. اگر از او بپرسند: «چرا حرف زدی؟» می­گوید: «چون خدا می­خواست.» اگر بپرسند: «چرا سکوت کردی؟» باز هم می­گوید: «چون خدا می­خواست.» اگر بپرسند: «چرا نشستی؟» می­گوید: «چون خدا می­خواست.» و اگر بپرسند: «چرا بلند شدی؟» باز هم خواهد گفت: «چون خدا می­خواست.» اما اگر وقتی از او بپرسند: «چرا این کارها را کردی؟» بگوید: «چون دلم می­خواست.» او همان کسی است که قرآن در وصفش می­فرماید: اتّخذ إلهه هواه. این حالت اگر استمرار یابد، کار انسان به آن جا می­ انجامد که می­گوید: «أنّا ربّکم الأعلی»؛ پروردگار بزرگ­ترِ شما من هستم! (نازعات (۷۹)، ۲۴). اصلاً نه خدای خود، که خدای شما و خدای همه دیگران من هستم و همه باید مرا اطاعت کنند، تابع من باشند و مطابق میل و سلیقه من رفتار نمایند! هرگاه احساس کردیم که انگیزه حرکات و رفتارهای ما دلمان است، بدانیم که به سوی «هواپرستی» می­رویم. هرگاه دیدیم اراده تسلط بر دیگران را داریم و می­خواهیم همه تابع ما باشند و ما دستور دهیم و آنها اطاعت کنند، بدانیم که به سوی «فرعونیت» پیش می­رویم. فرعون نه تنها خود را خدای خویش می­دانست و تابع هوی و هوس نفسش بود، بلکه می­خواست خدای دیگران نیز باشد و آنان نیز طبق خواسته او رفتار کنند!

اگر در نمازمان متوجه باشیم که چه می­ کنیم و نماز خواندن به چه معنا است، دچار هوی­ پرستی نخواهیم شد. نماز اظهار عبودیت و تسلیم در برابر خدا و فرمان او است. نماز تن دادن به خواست خدا و گذشتن از خواست خود است.

در مسیر حرکت بر طبق خواست خدا، به خصوص جوان­ها باید زیاد کار کنند و از همان ابتدا خود را عادت دهند که برای حرکات و اعمال و رفتار خودشان انگیزه الهی جستجو کنند. از سوی دیگر نیز تنها درصدد این نباشند که فرمان برانند و دیگران اطاعت کنند و به آنها خدمت نمایند، بلکه تلاششان این باشد که خود هر چه بیشتر به دیگران خدمت کنند. اگر یک جوان از همان ابتدا این دو امر را تمرین و تکرار کند، روح فرعونیت و  انانیّت در او ضعیف می­ شود و قوّت نخواهد گرفت. اگر از ابتدا سعی کنیم در هر کاری ببینیم وظیفه ما چیست و خدای متعال از ما چه خواسته است، در دام انانیّت نمی ­افتیم و در گرداب «من اتّخذ إلهه هواه» گرفتار نمی­شویم.

 

 خشوع ظاهری و خشوع واقعی

به هر حال انسان قبل از آن که براساس تربیت انبیا و مربیان الهی ساخته شود و پرورش یابد، این حالت «منیّت» و «انانیّت» در او هست و باید به فکر باشد و به تدریج آن را اصلاح و درمان کند. اگر مراقب نباشیم، سدّ «انانیّت» در وجود ما به سان دیواری ضخیم و بتونی خواهد شد که به این آسانی­ ها قابل شکستن و «فرو شکستن» نخواهد بود: «وَ لا یَکُونُوا کَالَّذینَ أوتُوا الکِتابَ مِن قَبلُ فَطالَ عَلَیهِمُ الأمَدُ فَقَسَت قُلُوبُهُم»؛ و مانند کسانی نباشند که از پیش بدان­ها کتاب داده شد و انتظار بر آنان به درازا کشید، و دل­هایشان سخت گردید (حدید (۵۷)، ۱۶). برخی انسان­ها به جایی می­رسند که به تعبیر قرآن دل­هایشان حتی از سنگ هم سخت­تر می­شود! قرآن در آیه­ای، در وصف قساوت قلب بنی اسرائیل می­فرماید: «ثُمَّ قَسَت قُلُوبُکُم مِن بَعدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالحِجارَۀِ أو إَشَدُّ قَسوَۀِ وَ إِنَّ مِنَ الحِجارَۀِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنه الأنهارُ وَ إِنَّ مِنها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخرُجُ مِنهُ الماءُ وَ إِنَّ مِنها لَما یَهبِطُ مِن خَشیَۀِ الله»؛ سپس دل­های شما بعد از این، سخت گردید، همانند سنگ، یا سخت­ تر از آن؛ چرا که از برخی سنگ­ها جوی­هایی بیرون می­زند، و پاره­ ای از آنها می­ شکافد و آب از آن خارج می­شود، و برخی از آنها از بیم خدا فرو می­ریزد (بقره (۲)، ۷۴). بعضی از انسان­ها آن قدر دلشان سخت است که حتی یک قطره اشک هم از چشم آنها نمی­آید. اینان از سنگ هم سخت­ ترند. در مقابل نیز کسانی هستند که دل­هایشان زود می ­شکند؛ به مانند دیواری که زود ترک برمی­دارد. یک مرحله و مرتبه از دل شکستگی این است که دیوار دل انسان ترکی ضعیف و کوچک برمی­دارد. گاهی دل شکستن شدیدتر است به طوری که دیوار دل شکافی عمیق برمی­دارد. گاهی نیز این شکستن بسیار شدید است؛ آن­چنان که خانه ­ای با تمام سقف و دیوارهایش به یک باره فرو بریزد! در این حالت، دیوار «انانیّت» انسان ناگهان فرو می­ریزد و از آن هیچ اثری باقی نمی­ ماند؛ گویی که اصلاً خانه­ ای و دیواری نبوده است. خشوع کامل همین حالت اخیر است؛ حالتی که اصلاً دیوار دل انسان پودر می ­شود و ذرات آن هم در هوا گُم می­شوند! اگر چنین حالتی برای انسان پیش بیاید و دل انسان این چنین فرو بشکند، خواه ناخواه و بدون اختیار، اثر آن در چهره و ظاهر انسان نیز ظاهر می­شود؛ مثلاً بی­ اختیار و بدون این که خود بخواهد، صدایش یک حالت گرفتگی و شکستگی پیدا می­کند. اگر انسان در این حال نماز بخواند، آن گاه مصداق این آیه شریفه است که: «قَد أفلَحَ المُؤمِنُون. اَلّذینَ هُم فی صَلاتِهِم خاشِعُون»؛ به راستی که مؤمنان رستگار شدند، همانان که در نمازشان فروتن ­اند (مؤمنون (۲۳)، ۱-۲).

خشوع این نیست که انسان در نماز لحنش را به صورت تصنعی تغییر دهد، یا سرش را کج کند یا گردنش را فرو اندازد. اینها تصنّع است، خشوع حقیقی نیست. اگر واقعاً دل بشکند، آن دیوار منیّت می­شکند و سقف بت­خانه خودپرستی فرو می­ریزد و آثار آن به صورت غیرارادی در چهره و ظاهر و رفتار هم ظاهر می­شود.

ممکن است به ذهن بیاید که آیا اصولاً این کار درستی است که کسی به چنین حالتی برسد؟! کسانی که با خدا رابطه ندارند، اصلاً این حالت را نشانه ضعف شخصیت فرد می­ دانند. آنها می­ گویند اگر انسان دلش بشکند، اشکش جاری شود، قلبش به طپش بیفتد و صدایش حالت گرفتگی پیدا کند، اینها نشانه ضعف شخصیت فرد و ضعف اعصاب و روان او است! در مقابل، کسانی که به وجود خدا معتقدند و خدا را می­ شناسند و عظمت او را درک می­کنند، نظرشان این است که نبودن چنین حالتی اشکال و نقص است. ما معتقدیم که اصلاً اقتضای فطرت انسان همین است. وقتی که انسان از خود هیچ ندارد و همه چیزش از خدا است، این چه ژست دروغینی است که در برابر خدا بگیرد و برای چه دیوار بتونی «منیّت» را در مقابل خدا درست کند؟! اشکال و اشتباه این است که انسان در مقابل خدا برای خودش شخصیت و  انانیّتی قایل شود.

خشیت الهی. لوبمی. مسعود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *