اشک و خاک

 

«رقص بی تاب اشک و خاک و قلم»

 

کافیست هوای دلت سخت بارانی شود،
دیگر بهانه را می خواهی چکار؟!
بهانه بی بهانه خودش تنگ تنگ درآغوشت می کشد!
مثلا همین باران.
بهانه خوبی ست برای آن وقت که زیر پوشش نازک رقص بارش دلتنگی،
ابرهای چشمانت را به روی عذار
گلگونت پنهان کنی…
وراحت و آزاد،بی آنکه دغدغه نگاهی را داشته باشی بباری و بباری….!!

 

اما در سرزمینی که باران نیست چه؟!
پایکوبی روشنِ واژگانِ پریشانِ دیدگان را استتار چگونه ممکن است؟!

 

دوش در اغمای چنین تبی در سوز بودم
که به نوازش دستان سروشی در دل
ناگهان هوشیار شدم!

 

که در جانم شررافکند
به پنجه چنگ برهم زن،غبارو ریز گردها را….!!

 

به چشمانم بگفتم با منید آیا؟!
بگفتند مهر بر حساسیت زن،
بهانه به از این آیا؟!….

 

ومن امروز در این همه تنگی نفس ناشی از
گردو غبار شهر خاموشم اهواز
به زیر بارش خاکی،هوایت کردمو آنگاه
کنار سجده گاه بغض های ناگفته ام
فرو افتاد مروارید
از چینی بشکسته ی آهوی چشمانم!…

کسی آمد کنارم،سخت لرزانش بگفت با من
تورا غم چیست؟!
ز مروارید اشک و بغض و گلبرگی از لبخند
گفتمش آرام،
چیزی نیست……!
سپاس از مهرتان،
به گردو خاک حساسیت دارند این چشمان ناز آلوده ی تنها……!!
:ل.م

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *