پاییز

می دانم

پاییز فصل عاشقانه هاست..

فصل رقص گیسوی بی تاب لیلی و لرزش و بیقراری دستهای مجنون,

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می دانم 

پاییز همان لبخند زیرکانه دخترکی ست

که در پشت دیوار گِلی باغ،

خیره بر بالاترین شاخکِ سیب

به تمنای نردبانی از عشق،جا مانده است…

 

و می دانم

پاییز همان نقاش پیری ست

که بر بلندای دیوار “حـیـات “،،

به ماژیک عشق، نقش رقص جنون می زند بر برگ… !!

….

و اما تـــــــــــو ،

خوبِ من بِدان  ،

سیب سرخ پاییز را که نصف میکنی، حواست خوبِ خوب باشد،،،

نصـــف مال تو ،

نصـــف مال من…!

(رقص قلم :  لیلا محمدپور)

 

 

 

 

 

 

 

 

وچه زیبا قلمی بود که از خرمن عشق

وصف پاییز نمود و سخنی تازه نوشت:

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است”(میلاد عرفان پور)

 

 

 

 

 

ترانه نسکافه

رستاک

با اینکه دلگیری ولی خوبی یاد خودم می افتم از عطرت

می چسبه پاییز طلایی با موسیقی بارونی و چترت

با اینکه زیبایی ولی تلخی ، اما یه تلخی مثل نسکافه

هر وقت هستی با خودم میگم حتما خدا این دور و اطرافه

یاد یه شعر تازه می افتم وقتی سرت توی کتاباته

موهای جاری روی پیشونیت زیباترینه اتفاقاته

تو خش خش برگای پاییزی راه رفتنت مثل آوازه

ترانه مو دست تو می نویسه آهنگمو رقص تو میسازه

جادوگری از دور رفتارت شبیه یه دشته پر از اسبه

بارونی و چترت کنار هم یعنی چقد رگبار می چسبه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *