ماجرا این است…

 

 

مدیرعامل کشت و صنعت هفت تپه فراری است…..

 

مارمولک جانور بسیار عجیبیه…

وقتی که نسناس بازیش  گل کنه و در موقع احساس خطر, به بدن خودش هم رحم نمی کنه..

همه می دونن که یه مارمولک رو نمیشه از دمش بگیری..

چون دراینصورت به راحتی قید دمشو میزنه و اونو از خودش جدا میکنه و فورا در میره….

واین حکایت چقدر این روزها تکرار میشه… !!!

دانه ریزها می روند تا دانه درشتها همچنان سرو رعنایشان پایدار بماند…..!!!..

 

صدامو داری………………………..؟!!!

 

 

*************************************

 

 

 

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزشهای ما را عرضه ی کالا گرفت

احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد

زیر بارانهای جاهل سقف تقوا نم کشید
سقف های سخت، مانند مقوا نم کشید

با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگی ها عیب شد؟

خانه ی دلهای ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت

سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت

باغهای سینه ها از سروها خالی شدند
عشقها خدمتگزار پول و پوشالی شدند

از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله ی احساسهای ماورایی پوک شد

آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند

اندک اندک قلبها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت

غالبا قومی که از جان زرپرستی می کنند
زمرهی بیچارگان را سرپرستی می کنند

سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!

از همان دست نخستین کجرویها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت

کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند

چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد

روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد

سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد

سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبلهای ناجوانمردی زدند

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت

رنگ ولگرد سیاهی ها به جانها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد

صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید
شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید

این زمان شلاق بر باور حکومت میکند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت میکند

تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست

دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دلها هاله هایی از تباهی حلقه زن

اعتبار دستها و پینه ها در مرخصی
چهره ها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی

از زمین خنده خار اخم بیرون میزند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون میزند

طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز به ندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض

خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند
یا که هق هق ها تقیه در تبسم کرده اند

منقرض گشته است نسل خنده های راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین

آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه ی پنهانی است

گرچه غیر از لحظه ای بر چهره ها پاینده نیست
پوزخند است این شکاف بی تناسب، خنده نیست

مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن
خنده های از ته دل ریشه کن شد، ریشه کن

الغرض با ماله ی غم دست بنایی شگفت
ماهرانه حفره ی لبخندها را گل گرفت

* * *
اشکهای نسل ما اما حقیقی میچکند
از نگین چشمهای خون، عقیقی میچکند

* * *

 

 

 

ماجرا این است: مردار تفرغن زنده شد
شاخه های ظاهرا خشکیده از بن زنده شد

آفتابی نامبارک نفسها را زنده کرد
بار دیگر اژده های خشک را جنبنده کرد

قبطیان  فتنه گرجا در بلندی کرده اند
ساحران با سامریها گاوبندی کرده اند!

* * *
من ز پا افتادن گلخانه ها را دیده ام
بال ترکش خوردهی پروانه ها را دیده ام

انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصبهای رها پیچیدن شلاق موج

دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را
از کمر افتادن  آلاله ی افلیج را

در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام
گردش تابوتها را در خیابان دیده ام

 

 

 

گردش تابوتهای بیشکوه آهنین
پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین

 

 

در خیابان جنون، در کوچه ی دلواپسی
کرده ام دیدار با کانون گرم بیکسی!

دیده ام در فصل نفرت در بهار برگریز
کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز

سروها را دیده ام در فصلهای مبتذل
خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل –

تن به مرداب مهیب خستگی ها داده اند
تکیه بر دیواری از دلبستگی ها داده اند

پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده اند
گوشهای از خوان یغما را فراهم کرده اند!

ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است

از شما میپرسم آن شور اهورایی چه شد
بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد

پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست نیست؟
زهر این دلمردگی را پادزهری هست؟ نیست

 

 

ساقه ی امیدها را داس نومیدی چه کرد؟
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟

هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد

هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها

شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟

دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد
از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد

* * *

 

Image result for ‫اعتراضات نیشکر‬‎

 

 

 

جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است

طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل میزند
بین دریا و دلم از روشنی پل میزند

طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم میکند
زیر نور ارغوانیها مرورم میکند

اندک اندک تا طپیدن های گرمم می برد
در دل دریا فرو از شوق و شرمم می برد

«قطره ی سرگشته ی عاشق» خطابم میکند
با خطابش همجوار روح آبم میکند

تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را میزند
آفتاب هستی اش چشم عدم را میزند

اینک از اعجاز او آیینه  ی من صیقلی است
طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است

«یاعلی» میتابد و عالم منور میشود
باغ دریا غرق گلهای معطر میشود

چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید

موج نام نامیاش پهلو به مطلق میزند
تا ابد در سینه ها کوس اناالحق میزند

قلب من با قلب دریا همسرایی می کند
یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند

اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی»
غرش بیوقفه ی امواج، در دریا «علی»

موجها را ذکر حق اینسو و آنسو میکشد
پیر دریا کف به لب آورده، یاهو میکشد

مثل مرغان رها در اوج میچرخد دلم
شادمان در خانقاه موج میچرخد دلم

موج چون درویش از خود رفته ای کف میزند
صوفی گردابها میچرخد و دف میزند

ناگهان شولای روحم اغوانی میشود
جنگل انبوه دریاها خزانی میشود

کلبه ی شاد دلم ناگاه میگردد خراب
باز ضربت میخورد مولای دریا از سراب

 

Image result for ‫اعتراضات نیشکر‬‎

 

 

 

پیش چشمم باغهای تشنه را سر میبرند
شاخه هایی سرخ از نخلی تناور میبرند

خارهای کینه قصد نوبهاران میکنند
روی پل تابوتها را تیرباران میکنند

در مشام خاطرم عطر جنون می آورند
بادهای باستانی بوی خون می آورند

* * *
صورت  اندیشه ام سیلی ز دریا میخورد
آخرین برگ از کتاب آبها، تا میخورد…..!!!

 

سراب
شاعر: مرحوم سید حسن حسینی

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *