خدایا مارا ببخش..

خدایا ما را ببخش که همه عُمر اشتباه کردیم. همه‌ عُمر اشتباه گفتیم.
خیلی چیزها بلد شدیم
خیلی حرف‌های آراسته و دقیق گفتیم.
ولی دوست داشتنِ «انسان» ‌را بلد نشدیم.
آنقدر همت نداشتیم که دریابیم نام دیگر تو محبت است و هر حُکم و دستوری که با روحِ محبت سازگار نیست، بی‌اعتبار است.
چرا که نسبتی با تو ندارد.
خودخواهی و خام‌اندیشی ما را ببخش.
درنیافتیم که سلطنت تو که همه چیز را در بر گرفته محبت و رحمت است(وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ) و هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست.
در نیافتیم که بر پیشانیِ هر سوره‌ای، رحمتِ بی‌کران خود را گوش‌زد کرده‌ای(بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم) تا بکوشیم خواسته‌های تو را مطابق با این اصلِ مکرّر که همچون قندِ مکرّر است و هر آغازی با آن متبرک می‌شود، فهم و تفسیر کنیم.
بر ما ببخش که درنیافتیم در میان تفاسیر و قرائت‌های مختلفی که از دین و قرآن می‌شود، آن فهم و دریافتی که به «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم»، یعنی به رحمت و محبت نزدیک‌تر است، درست‌تر است. تو در آغاز هر سوره‌ای، ضابطه و ملاک تفسیر را به ما داده بودی. چرا محققان فن و عالمان تفسیر در کنار قواعد و اصول باریک‌اندیشانه‌ی خود، ذکر نکردند که در میان چند فهم و برداشت متفاوت، آنچه شبیه‌تر به روحِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم باشد، درست‌تر است..
خدایا، ما را ببخش که اصلی‌ترین ضابطه‌ی فهم قرآن و دین را درنیافتیم. تو با صدرنشاندن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم مهمترین پیام خود را با ما در میان گذاشتی:
در هر وضع و حالی که هستی بنگر، تصمیم، قضاوت، اقدام و گفتارت تا چه اندازه با بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم سازگار است.
“صدیق قطبی”

 

یکی بود، یکی نبود.
در یک حوض پر از آب، ماهی کوچکی زندگی می کرد.
حوض در حیاطِ خانه ای بود که هیچ کس در آن خانه زندگی نمی کرد.
ماهی کوچولو خیلی تنها و گرسنه بود. کسی نبود که برایش غذا بریزد.
یک شب، وقتی که ماه به حوض نگاه کرد، ماهی را دید که بازی نمی کند و شاد نیست. ماه پرسید: چرا بازی نمی کنی؟
ماهی گفت: همه مرا فراموش کرده اند و من تنها و گرسنه مانده ام.
ماه گفت: خدا هرگز کسی را فراموش نمی کند. تو تنها نیستی. او همیشه به تو نگاه می کند. خوشحال باش و خدا را خوشحال کن.

فردای آن روز کلاغی به کنار حوض آمد. تکه نان خشک بزرگی را به منقار گرفته بود.
کلاغ تکه نان را در آب فرو کرد تا نان خشک، نرم شود.
کمی از نان خیس شد و افتاد توی آب.
ماهی کوچولو با خوشحالی به طرف آن رفت و نان خیس شده را با لذت خورد. نان خیلی خوشمزه بود و ماهی حسابی سیر شد. کلاغ هم بقیه نان را خورد و رفت

  از آن روز به بعد، کلاغ هر روز با تکه ای نان خشک به کنار حوض می آمد و آن را در آب حوض خیس می کرد. ماهی سهم خود را می خورد و کلاغ هم سهم خود را.

ماه به ماهی نگاه می کرد، می دانست که خدا به او نگاه می کند. ماهی تنها نبود، همان طور که کلاغ تنها نبود.

خدا همیشه با آنها بود.

 

ترانه بسیار زیبای ماهیگیر

با صدای مازیار

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *