چالش عکس

لحظاتی از بروز رسانی تصویر پروفایلم نگذشته بود که بابتش پیام پشت پیام دریافت کردم. یه عده, به به و چهچه ای حواله کردند و عده ای هم به ارسال انواع ایموجی بوس وقلب وگل بسنده کردند. دراین میون جالب ترین شون کسانی بودند که به آنی در کسوت یه مفتّش تموم عیار دراومدن و به سین جیم های پی در پی سعی در تفتیش اطلاعات داشتند و در آخر با گفتن “بخدا قصد فضولی نداشتم” ختم کلوم می کردن. 

اما در میون خیل کثیر پیام های دریافتی، پیامک یکی از دوستای قدیمی دوره کارشناسی نظرم رو جلب کرد. پیامکی که بوی تند تنور انتقادش، با همه مختصر بودنش، بلند بود و کاسه ی بحثش داغ. خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم. بی اونکه سلامی کنه و عرض ادبی داشته باشه بی مقدمه نوشت:

«عزیزم می تونم بپرسم فازت چیه؟!..

متعجب شدم. بعد مدتها نبودنش واقعا انتظار دریافت همچین پیامی رو ازش نداشتم. به جیک ثانیه ای ابتدا یه ایموجی تعجب حواله شون کردم و پشت بندش هم فورا واسه ش نوشتم: چطور مگه؟!

اونم نه گذاشت و نه برداشت و فورا در جوابم نوشت: اینکه در تموم عکسات، قلم به دست پشت میز میشینی و ادای آدمای متفکر رو درمیآری!!…»

دو زاریم افتاد. به تلنگرش رفتم توی عالم فکر.

واقعا تا اون روز از این روزنه به تصاویر خودم توجهی نکرده بودم…. بی معطلی به تصاویر گالری گوشیم نگاهی انداختم…

حق با اون بود. نه یکی, نه دوتا, تقریبا تموم عکسامو در آغوش قلم گرفته بودم بی اونکه خودمم به این نکته توجهی داشته باشم.

 یواشکی یه نیشخند واسه خودم زدمو رفتم سراغ آلبوم عکسای قدیمی .

همونطور که از لابه لای صفحات خاطره انگیزشون عبور می کردم, با دقت به حالات مختلفم نگاه می کردم.

چه لحظاتی، چه خاطراتی، چه بودن ها و چه نبودن هایی…!!

آه بلندی کشیدم. عکسای آلبوم قدیمی رو کنار عکسای جدید، توی هاردم قرار دادم..

فرصت خوبی بود. انگار یه جورایی داشتم روند تکامل خودمو تماشا می کردم.. اینکه قبلا کجا ایستاده بودم والآن کجا ایستادَه م..

پیش خودم می گفتم, فرض کن یوم الحسابه و وقت حساب و‌کتاب .

حالا درسته بین این و اون, خیلی خیلی فاصله هست، اما درکل می تونه محک خوبی باشه… همون طور که روی ریل سنجش آروم آروم در حال حرکت بودم متوجه شدم توی عکسای قدیمی که هنوز رد پای زرق و برقای امروزی، چندان پر رنگ نشده بود، لبخندا حقیقی تر و حلقه ها صمیمی تر بود. و گاها چنان حلقه های مهر عکس دسته جمعی وسیع بود که به زور می شد در قاب یه تصویر همه ی افراد رو جا داد.. این می شد که توی  خیلی از عکسا، از بعضیا فقط یه برشی از دست و پا می افتاد…

اون وقتا، افتخارمون این بود که دست دور گردن عزیزانمون بندازیم و با کلی ذوق وشوق عکس یادگاری بگیریم.

مثل الان نبود که دست محبت مون این جوری علیل و کوتاه بمونه و افتخارمون این باشه که کنار ناماندگاری های بی ارزشی مثل افراد از درون تهی و در بوق و سورنا پیچیده ی آغشته به نام و آوازه، ماشین مدل بالا و به ناز لباسای گرون قیمت مارک دار, داخل رستورانای لاکچری و کنار مجسمه های بی روح و بناهای معروف فرنگی و  باستانی ,عکس سلفی بندازیم و دلمون هم الکی خوش باشه که واقعا داریم از زندگی لذت می بریم…. 

اون وقتا حتی توی عکسامون عاقلانه عمل می کردیم… بچگی نمی کردیم. امید وطراوت رو در نهایت سادگی و سخاوت به هم هدیه می کردیم..

تموم اونایی که آلبوم های قدیمی توی خونه شون دارند خوب می دونند که من چی می گم…

نود درصد عکسامون توی یه جمع صمیمی فامیلی ولابه لای گل و بوته های پارک و باغ و گلستون بود. با زبون بی زبونی و بدون این که هیچ دوره و کارگاه آموزشی دیده باشیم این پیام رو به هم می رسوندیم که خوشبختی یعنی همین باهم بودنای ساده و بی دلیل. و چون ظرف خوشبختی مون یکی بود با تموم سختیا و‌نداریای دوران دفاع مقدس، ملتی شاد و سرزنده بودیم…

اون وقتا کم تر کوچه ای پیدا می شد که سر نبشش حجله ی شهیدی نبسته باشند،، اما با این حال نبض حیات در قلوب پیر و‌جوون  به شوق و امید می تپید،… افسردگی واسه مون هیچ معنایی نداشت…

اصلا اون وقتا, حتی عکسای عروس و داماد هم بی مزه می شد, اگه فقط شامل تصویر دونفره شون بود. خاطرم هست کسایی جذاب ترین و بهترین عکسا رو توی آلبوم شون داشتند که تونسته بودن توی قاب تصویر علاوه بر عروس و داماد, تعداد زیادی از فامیل رو هم جا کنند و یه عکس توپ یادگاری مملو از لبخند های حقیقی رو به ثبت برسونند…

حالا کافیه امروز یه نگاهی گذری به شبکه های اجتماعی خاصتا اینستاگرام داشته باشیم. راحت با یه حساب سرانگشتی میشه اوج تنهایی نسل امروز رو دید…

نسلی که برای جلب توجه و صرف یه عکس سلفی و‌گدایی لایک، به حدی از شأنش نزول کرده که طعم تلخ سقوط ومرگ همزمان رو از بلندای آسمون خراش ها چشید …!!

 ممکنه خیلی ها به این نوع نگاه من ایراد وارد کنند و بگن داری بدجور شلوغش می کنی. اما حقیت رو‌باید گفت. هرچند به مذاق خیلیا خوش نیآد. بی شک وفور عکسای سلفی می تونه گواه روشنی باشه بر فَوران بی کسی و دَوَران تنهایی نسل سرگشته و خسته ی امروز…!!.. که ای کاش تلنگری باشه بر گشایش چشمای مه آلودی که غافلند از پژواک بسط روزنه های تار بحران بی هویتی…!!!

از اینا که بگذریم،عکسها، دانشگاه فهمند، اگه با دقت تموم بهشون نگاه کنیم..

عکسا آینه هایی صادقندو

آموزگارانی بسیار دقیق که در کلاس درسشون

بی اونکه بحث و جدلی در میون باشه, به اشاره ای ,پرده غفلت از چشامون کنار زده میشه و از یه خواب زمستونی بیدار میشیم..

اینکه دیروز چی بودیم و کی بودیم؟!…امروز چی هستیم و کی هستیم؟! دیروز روی کدوم مدار نام و نان مدور بودیم وامروز قایق حیات مون کجای این دریای موّاج در حال حرکته!!…

در کل هر از گاهی باید عکسا رو از نو نگاه کرد. شاید ملاک خوبی باشند برای سنجش ابن الوقت بودن مون!!…

 

  …عکسا رو یکی یکی رد می کنم، و همچنان خودم رو درآغوش قلم می بینم.. و در نهایت می رسم به عکس امروزم…!!

آلبوم رو بستم. لپ تاپمو روی حالت خواب گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم. زیر لب زمزمه کردم:

الحمدالله علی کل حال و نعمه

نون والقلم و مایسطرون.. 

 

با طیب خاطر در پاسخ شون نوشتم:

عزیزم به تلنگر فهم نگاهتون, لحظاتی خودم رو در قاب تصویر مرور کردم. عکسهای قدیمی و جدید رو پشت سرهم ورق زدم. خیلی خوشحال شدم از اینکه دیدم درتموم این سالهای بیقراری و رفتن ها و نرسیدن های پی در پی بنی آدم، هنوز که هنوزه، من در آغوش جوهره ی سبز قلم, آرامم…

فازی در کارنبوده و  نیست عزیزدلم،

«تماما عشق است! وعاشق را زمعشوق کی بود جدایی؟!!»

 

: لیلا محمدپور

متناسب با محتوا

ترانه دیروز امروز فردا

حامد زمانی

یه باری همیشه،رو دوشمه

که واسش یه عمره زمین میخورم

همه منتظرتا ببینن کجا

من از جاده ی عشق، دل میبرم

ولی ایستادن ، فقط کارماست

ما که قصمون،قصه ی خواب نیست

بیا دل به دریا بزن،شک نکن

سرانجام این رود ،مرداب نیست!!..

 

***********************************

به این عکسها ،خیره شو خیره شو

به اون روزهای پرازخاطره

                  

نخواه گرمی خوابِ چشم کسی

 

بزاره که بیداری یادت بره….!!!

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *