سپهبد قاسم سلیمانی در آغوش ملائک

امام خمینی: با ریختن خون عزیزان ما، تایید شد انقلاب ما

بریزید خونها را؛ زندگی ما دوام پیدا می‌کند.

بکُشید ما را؛ ملت ما بیدارتر می‌شود.

ما از مرگ نمی‌ترسیم؛ و شما هم از مرگ ما صرفه ندارید.

 

“سپهبد قاسم سلیمانی شهید شد.”

نه از تخم ایرج جهان پاک شد
نه زهر گزاینده تریاک شد

یکی کم شود دیگر آید به جای
جهان را نمانند بی‌کدخدای*

شهادت سپهبد قاسم سلیمانی به دست نیروهای آمریکایی شهادت یک ایرانی تروریسم ستیز است و قطعا هر ایرانی ایران پرست را اندوهگین می سازد.
روحش شاد.
بسنده می کنیم به گفتاری چند از امیرالمومنین علی(ع) . که فی الحال بهترین مرهم بر دل‌های سوخته امت اسلامی است:

 چون خبر شهادت مالک اشتر به امیرالمؤمنین رسید بسیار اندوهگین و افسرده خاطر شد گریست و بر منبر تشریف برده فرمود:

“ما از خدا هستیم و بسوى او باز می‌گردیم و ستایش خداوندى را سزا است که پروردگار جهانیان است، بار خدایا من مصیبت اشتر را نزد تو بشمار می‌آورم “زیرا مرگ او از سوگهاى روزگار است”.

خدا مالک را رحمت فرماید که “به عهد خود وفا نمود” و مدّتش را بپایان رسانید و پروردگارش را ملاقات کرد.

“با اینکه ما تعهّد نموده‌ایم که پس از مصیبت رسول خدا (ص) بر هر مصیبتى شکیبا باشیم”، زیرا آن بزرگترین مصیبت‌ها بود.

خدا مالک را جزاى خیر دهد و چگونه بود مالک، اگر کوه بود کوهى عظیم و بزرگ بود[در برابر مشکلات] ، و اگر سنگ بود سنگى سخت بود[در مقابل دشمنان اسلام] ، آگاه باشید بخدا سوگند مرگ تو اى مالک، “جهانى را ویران و جهانى را شاد مى سازد”

 “بر مردى مانند مالک باید گریه کنندگان بگریند”، آیا یاورى مانند مالک دیده می‌شود، آیا مانند مالک کسى هست، آیا زنان از نزد طفلى بر می‌خیزند که مانند مالک شود…

 

سبکبالان خرامیدند و رفتند

سبک بالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغان ها کردم، اما برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان، این چه سودا بود با من؟
رفیقان، رسم هم دردی کجا رفت؟
جوان مردان، جوان مردی کجا رفت؟
مرا این پشت، مگذارید بی تاب
گناهم چیست، پایم بود در خاک
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود
تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر، روسیاهم، شرمگینم
مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف، دوش ای دل تو بودی!
نگهبان دیشب، ای غافل تو بودی!
بگو اسب سپیدم را که دزدید
امیدم را، امیدم را که دزدید
مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ی ساقی دویدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تسبیح ساقی نامه خواندم
ببین ای دل، چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ی ساقی همین جاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستی سنگ شیون را به سر زد
امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در، میخ قدر کوفت
چه درد است این که در فصل اقاقی؟
به روی عاشقان در بسته ساقی
بر این در،‌ وای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک هنگام خروج است
در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند؟!
دعا کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند یا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کی بسته باشد؟
بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا این بار محکم تر بکوبیم
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصر بلور آخر کسی هست
بکوب ای دل که این جا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است
بکوب ای دل که غفار است یارم
من از کوبیدن در شرم دارم
بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست
مرا هر چند روی در زدن نیست
کریمان گر چه ستار العیوب اند
گدایانی که محبوب اند خوب اند
بکوب ای دل،‌ مشو نومید از این در
بکوب ای دل هزاران بار دیگر
دلا! پیش آی تا داغت بگویم
به گوشت، قصه ای شیرین بگویم
برون آیی اگر از حفره ی ناز
به رویت می گشایم سفره ی راز
نمی دانم بگویم یا نگویم
دلا! بگذار، تا حالا نگویم
ببخش ای خوب امشب، ناتوانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطیفا رحمت آور، من ضعیفم
قوی تر ازمن است، امشب حریفم
شبی ترک محبت گفته بودم
میان دره ی شب خفته بودم
نی ام از ناله ی شیرین تهی بود
سرم بر خاک طاقت سر نمی سود
زبانم حرف با حرفی نمی زد
سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد
نگاهم خال، در جایی نمی کوفت
به چشمم اشک غم، تایی نمی کوفت
دلم در سینه قفلی بود، محکم
کلیدش بود، دریاچه ی غم
امیدم، گرد امیدی نمی گشت
شبم دنبال خورشیدی نمی گشت
حبیبم قاصدی از پی فرستاد
پیامی بابلوری می فرستاد
که می دانم تو را شرم حضور است
مشو نومید، این جا قصر نور است
الا! ای عاشق اندوهگینم
نمی خواهم تو را غمگین ببینم
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز، باز است
نمی دانم که در سر، این چه سودا است!
همین اندازه می دانم که زیبا است
خداوندا چه درد است این چه درد است؟
که فولاد دلم را آب کرده است
مرا ای دوست، شرم بندگی کشت
چه لطف است این، مرا شرمندگی کشت

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *