عصر بیشعوری

«انحطاط» در لغت به معنای «پست شدن»، «پستی» و به «پستی گراییدن»، آمده است. انحطاط در حقیقت همان سقوط اخلاقی و سقوط از مقام و جایگاه انسانی است که در برابر کرامت انسانی قرار می‌گیرد. همان کرامتی که یکی از مهم‌ترین شاخصه‌های حقیقت انسان به شمار می‌رود، و به همین دلیل خداوند به فرشتگان امر فرمود تا در مقابل انسان به خاک بیفتند.
… انحطاط و سقوط اخلاقی که باعث سقوط انسان از مقام و جایگاه انسانی می‌شود، به عوامل مختلفی بستگی دارد. تعدادی از آیات قرآن بیانگر این است که انسان‌ها به جهت غفلت و به کار نگرفتن عقل و اندیشه و عمل نکردن به مقتضای آن، کرامت انسانی خویش را از دست داده‌اند… متأسفانه در قرنی هستیم که توهم دانایی منجر به بروز فاجعه ی عظیم جاهلیت مدرن شده است. جاهلیتی که که هر چیزی را می توان به نام علم به خورد ذهن های خفته داد و همزمان با معضل تکرار پذیری علوم پا به پای بذر پاشی های کلان تا شکوفایی سرزمین جهل پیش رفت. به طوری که ماحصلش چیزی نباشد جزء سرگشتگی ابناء بشر و سقوط دوباره اش. عصری که با ترفندهایی چون تخدیر و تزریق رسانه ای، تقصیر محتوای علمی، و در نهایت با توسل بر تشکیک، تخریب و تحمیر ذهن ها،  آن چنان اندر لعاب واژگان و مفاهیم خوش آب و رنگ…

انتقاد نظریه انتقادی,, انتقاد از جامعه ,,,انتقاد از فرهنگ

نظریۀ انتقادی محصول گروهی از نو مارکسیست­های آلمانی است که از حالت نظریۀ مارکسیستی، به ویژه از گرایش آن به جبرگرایی اقتصادی،
دل­خوشی نداشتند. این مکتب در ۲۳ فوریه سال ۱۹۲۳ در فرانکفورت آلمان رسماً پایه­ گذاری شد، هر چند که بسیاری از اعضای آن حتی پیش از این زمان نیز فعال بودند. پس از به قدرت رسیدن نازی­ها در دهۀ ۱۹۳۰، بسیاری از شخصیت­ های این مکتب به ایالات متحده مهاجرت کردند و در مؤسسه­ ای وابسته به دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک به فعالیتشان ادامه دادند. چندی پس از پایان گرفتن جنگ جهانی دوم، برخی از نظریه ­پردازان انتقادی به آلمان بازگشتند و بقیه در ایالات متحد ماندگار شدند……بیشتر کارهای مکتب انتقادی در جهت انتقاد از جامعۀ نوین و اجزای سازنده ­اش بوده است. در حالی که نظریۀ مارکسیستی اولیه بیشتر راجع به اقتصاد بود، مکتب انتقادی جهت گیریش معطوف به سطح فرهنگی و آنچه که واقعیت ­های جامعۀ سرمایه ­داری نوین می­ خواهند بوده است. به این معنا که، کانون تسلط در جهان نوین از اقتصاد به قلمرو فرهنگی انتقال یافته است….مکتب انتقادی بیشتر بر یک صورت از عقلانیت صوری – تکنولوژی نوین – تأکید می­ورزد. برای مثال، مارکوزه (۱۹۶۴) منتقد شدید تکنولوژی نوین بود. او معتقد بود که تکنولوژی در جامعۀ نوین به توتالیتاریسم راه می­برد. در واقع، او می­گوید که این تکنولوژی به روش­های مؤثرتر و حتی «دلخوش ­کننده»ترِ نظارت خارجی بر افراد، منجر می­شود. نمونۀ بارز این قضیه، کاربرد تلویزیون برای اجتماعی شدن و ساکت کردن مردم است (نمونه ­های دیگر، ورزش­ های توده­ ای و سوءاستفاده از سکس است). او این فکر را رد می­کند که تکنولوژی در جهان نوین بی­طرف است و آن را در عوض وسیله ­ای برای تسلط بر مردم می­داند. این وسیله از آن روی مؤثر است که به ظاهر خنثی می­نماید ولی در واقع مردم را به بردگی می­ کشاند. تکنولوژی در خدمت سرکوب فردیت است. تکنولوژی نوین به آزادی درونی کنشگر «تجاوز کرده و آن را در نوردیده است»….نظریه­ پردازان انتقادی انتقادهای مهمی بر آنچه که «صنعت فرهنگی» می­ خوانند، وارد کرده ­اند، یعنی بر ساختارهای عقلانی و دیوانسالارانه (مانند شبکه ­های تلویزیونی)­ ای که مهار فرهنگ نوین را در دست دارند. علاقمندی این نظریه­ پردازان به صنعت فرهنگی، توجه آنان را به مفهوم مارکسیستی «روساختار» و نه زیرساختار اقتصادی، منعکس می­ سازد. صنعت فرهنگی که همان چیزی را که معمولاً «فرهنگ توده ­ای» می­ نامند تولید می­ کند، از سوی این مکتب به عنوان «فرهنگ جهت داده شده، غیر خودجوش، چیزواره شده و ساختگی و نه به عنوان یک چیز واقعی تعریف شده است ……